بایگانی‌های مجموعه اشعار قوامی - صفحه 8 از 10 - ادبستان شعر پارسی

عجایب است قلم در بنان صدر اجل

قوامی رازی – شعر شماره 36 در وصف قلم گوید عجایب است قلم در بنان صدر اجل که تیغ وار بود قاتل و سیاست کن ز بحر قیر یکی ماهی است مار آسا که تازه روست ز آثار او جهان کهن به گاه آن که کند زلف شب ز عارض روز چو سر بیفکندش خصم … ادامه

ای خواجه بوالمفاخر زرگر به وعده ها

قوامی رازی – شعر شماره 35 در استنجاز وعده دست آور نجنی از زرگری ابوالمفاخر نام ای خواجه بوالمفاخر زرگر به وعده ها چشمم چو سیم کرد کف زرپرست تو زن کرده ایم زینت زن در دکان توست وز رنج مانده ایم چو ماهی به شست تو گفتی مرا که پای او رنجش به دستم … ادامه

ای تو کیای ما و جهانی تو را رهی

قوامی رازی – شعر شماره 34 در مدح کسی و درخواست گوشت از او و شکایت به وی از سهل نامی ای تو کیای ما و جهانی تو را رهی خار دو چشم دشمنی و ورد دست دوست شد سهل و حق خدمت من سهل برگرفت در خون سرشته به که چنانش سرشت و خوست … ادامه

ای بزرگ ملک و دین از حشمت درگاه تو

قوامی رازی – شعر شماره 33 در مدح و اظهار خلوص و عرض صمیمیت ای بزرگ ملک و دین از حشمت درگاه تو یافتستم نام و خواهم بعد از این نان یافتن از همه عالم رهی را انس با آن مجلس است کز تو شاید انس جان از انس وز جان یافتن هست مداحت چو … ادامه

نوروز مبارک باد ای آیت فیروزی

قوامی رازی – شعر شماره 32 در مدح و تبریک عید و تقاضای صلت نوروز مبارک باد ای آیت فیروزی هر روز تو را فتحی بادا ز فلک روزی آراسته شد عالم آراسته کن مجلس مرکب چه همی تازی کینه چه همی توزی زآن چشمه ی خور کردند از پرده ی شب پیدا تا پرده … ادامه

ای خواجه ای که نیستت از خواجگان نظیر

قوامی رازی – شعر شماره 31 در مدح و شکایت و گله و طلب عنایت و شفاعت و صله ای خواجه ای که نیستت از خواجگان نظیر بر کهتران عزیزی و بر مهتران خطیر هستی تو آن رشید که از رشد دولتت بر چرخ بخت ماه سعادت بود منیر باهمت بلند تو بهتر زمین پست … ادامه

ای کیای خطیر ابراهیم

قوامی رازی – شعر شماره 30 در گله از بزرگی ابراهیم نام که چرا پدرش را گرفته و طلب رهائی او ای کیای خطیر ابراهیم چرخ با همت تو پست آید هست با هیبت تو نیست شود نیست با دولت تو هست آید پدرم را گرفته ای به چه جرم؟ مکن این کز تو سخت … ادامه

ای از کف تو هر گرسنه سیر

قوامی رازی – شعر شماره 29 در مدح و طلب جامه ای از کف تو هر گرسنه سیر وای هر زبر از همت تو زیر اندر کف آزم همان چنان کآهو بچه ای در دهان شیر گر بد دلم و نیم سیر آز شاید که تو سیری و هم دلیر یک جامه دیبقی به من … ادامه

ای خواجه ای که با تو کسی را قرین کنند

قوامی رازی – شعر شماره 28 در شکایت و گله و طلب شفاعت و صله ای خواجه ای که با تو کسی را قرین کنند کو را حکایت از بر چرخ برین کنند بشنو ز فضل خویشتن از بنده یک سخن تا خلق شکر تو بر جان آفرین کنند گرچه شد است همت وجودت بر … ادامه

مها چو گاه سخا دست تو دلیر بود

قوامی رازی – شعر شماره 27 در مدح بزرگی و تقاضای صلتی از او مها چو گاه سخا دست تو دلیر بود به مدحت تو زبان زمانه چیر بود چو خواجگی طلبی همتی چو شیر بیار که از سخاست که هر دد غلام شیر بود مدام خدمت من با شتاب خواهی و زود اگر چه … ادامه

صلاح مملکتی ای بزرگ آزاده

قوامی رازی – شعر شماره 26 در مدح بزرگی از اهل ری و شکایت به وی از عدم وصول حوالت قرقو و استمداد از او در ایصال آن صلاح مملکتی ای بزرگ آزاده ز ری نخاست چو تو هیچ محتشم زاده زمانه محتشمی محترمتر از تو ندید ببسته پای غم و دست لهو بگشاده همی … ادامه

ایا نایب شهریار جهان

قوامی رازی – شعر شماره 25 در مدح امیری و شکایت به او از عدم وصول حوالتی و درخواست ایصال آن ایا نایب شهریار جهان که یزدانت از آفرین آفرید تو آن آفتابی که بر آسمان ز رای تو صبح سیاست دمید جمال جهان خواجه ی مملکت که دست تو ناموس عالم درید خدایت معین … ادامه