بایگانی‌های مجموعه اشعار قوامی - صفحه 9 از 10 - ادبستان شعر پارسی

خواجه شغل بنده را تیمار دار

قوامی رازی – شعر شماره 24 در مدح شخصی محمد نام و تقاضای صلتی از او خواجه شغل بنده را تیمار دار تا کمر پیشت ببندم بنده وار وقت من خوش دار و برگم ده که من خوشترین وقتی تو را آیم به کار تا بود نام محمد بر سرت از قوامی به نیابی یار … ادامه

ای مبارک پئی که بر گردون

قوامی رازی – شعر شماره 23 در مدح امین الملک و تقاضای صلتی از او ای مبارک پئی که بر گردون نایب رای توست سیاره کرده ای پای بخت را خلخال داده ای دست ملک را یاره دشمنان تو را به گرد جهان دارد آوازه ی تو آواره پیش رای تو ای امین الملک خواهم … ادامه

ای خواجه زین مهر تو آن یادگار داشت

قوامی رازی – شعر شماره 22 در تبریک به دوستی که زن گرفته و خانه خریده و معذرت از نرسیدن به خدمت او ای خواجه زین مهر تو آن یادگار داشت کز بخت نیک نیکترین روزگار داشت وان کس که داشت به آخرازاده صحبتی از خاک ری لطافت باد بهار داشت هر شب که طلعت … ادامه

ای خواجه ای که بر در تو چون نظر زنم

قوامی رازی – شعر شماره 21 در مدح کسی و تقاضای پولی از او تا دستاری و عمامه ای بخرد ای خواجه ای که بر در تو چون نظر زنم در حال تکیه در بر فتح و ظفر زنم واندر مدایحت چو به نظم آورم سخن گویی گلاب و آب همی بر شکر زنم چون … ادامه

مختص الدوله مختصر بشنو

قوامی رازی – شعر شماره 20 شکایت از عمید نامی به شخصی مختص الدوله لقب و طلب عطا از وی تا زنی بگیرد مختص الدوله مختصر بشنو که قوامیت را چه کار افتاد چون من اندر عمید بستم امید دل فقاعم ز کیسه ی تو گشاد از پی آنکه بنده را با تو هست دیرینه … ادامه

ای خواجه تا کی از تو بیداد و ظلم بر من

قوامی رازی – شعر شماره 19 در شکایت از عدم وصول حوالتی که برای او شده است ای خواجه تا کی از تو بیداد و ظلم بر من تا چندمان دوانی  ………….  به گرد خرمن (1) کردی مرا حواله با گنده ای و پیری این عار شهر و روستا آن ننگ کوی و برزن از … ادامه

ای مهی کز تو نور دین زاید

قوامی رازی – شعر شماره 18 در مدح و مطالبه پرداخت حوالتی ای مهی کز تو نور دین زاید شخص تو قدر و قدرت افزاید پیش رای تو رایت خورشید از فلک روی بر زمین ساید بسته دارد ز شوق تو کمری کان کمر طوق آسمان شاید قلم از دست تو نگارگریست که سرش روی … ادامه

ایا نجم دین گر تو احسان کنی

قوامی رازی – شعر شماره 17 در مدح نجم الدین لقبی و درخواست دو چیز از او ایا نجم دین گر تو احسان کنی همه درد را جمله درمان کنی اگر چه نه ای آصف برخیا که از خیل دیو اهل دیوان کنی سزد کز کفایت تو در مملکت چنو دخل و خرج سلیمان کنی … ادامه

ای آنکه جز به صدر تو نگرایم

قوامی رازی – شعر شماره 16 در استعطاء و طلب جامه و اسب و تقاضای مرخصی چند روزه است ای آنکه جز به صدر تو نگرایم الا نسیب مدح تو نسرایم از چرخ توست نجم شب افروزم وز بحر تو است طبع گهر زایم بی دوستیت سست شود دستم بی پایه ی تو لنگ بود … ادامه

ای جهان را بزرگیت معلوم

قوامی رازی – شعر شماره 15 در مدح و استعطاء است ای جهان را بزرگیت معلوم وای خرد را کفایتت مفهوم سخنت باد بر دل وزرا گرم چون انگبین و نرم چو موم ولیت بر کنار آب حیات عدوت در میان باد سموم آن درختی که چون تو میوه دهد آفرین باد بر چنان بر … ادامه

خداوندا سرور جود دستت

قوامی رازی – شعر شماره 14 در مدح گوید خداوندا سرور جود دستت چو طوقی گشت و اندر گردن افتاد پدید آمد جواهر در معادن چو ظل گوهرت بر معدن افتاد شد آهن مایه ی سهم و سیاست چو نام تیغ تو بر آهن افتاد حدیث رمح لرزانت برآمد ز هیبت لرزه بر مرد و … ادامه

آفتاب ملک و دین رای تو باد

قوامی رازی – شعر شماره 13 قوامی در حق عمادی گوید : آفتاب ملک و دین رای تو باد آسمان عقل و جان جای تو باد دست تو بر هشت جنت مطلق است بر سر هفتم فلک پای تو باد نوبهار بوستان مملکت فرّ عدل عالم آرای تو باد سایه ی خورشید فضل کردگار تاج … ادامه