ای خواجه ای که بر در تو چون نظر زنم

قوامی رازی – شعر شماره 21

در مدح کسی و تقاضای پولی از او تا دستاری و عمامه ای بخرد

ای خواجه ای که بر در تو چون نظر زنم

در حال تکیه در بر فتح و ظفر زنم

واندر مدایحت چو به نظم آورم سخن

گویی گلاب و آب همی بر شکر زنم

چون بر فلک برم سخن اندر ستودنت

رایت ز فخر بر سر شمس و قمر زنم

وز بهر یک سخن نه ز یکی هزار بار

برتر سپهر بر زمی زیرتر زنم

چون تیغ خاطرم ز خطاها برهنه شد

بر فرق حاسدت به هجا در تبر زنم

واندر نگارخانه ی مدحت ز عقل و طبع

شکل ادب نمایم و رسم هنر زنم

تیری که برد و دیده ی خصمت زنم ز کین

هم دل دهد به جان تو کش بر جگر زنم

چون دانه ام به خاک دراز رنج روزگار

هر چند در هوای تو چون مرغ پرزنم

دستارکی خریده ام ار تو بها دهیش

بر سر نهم به نامت و با چرخ بر زنم

اکنون مرا به قیمت دستار دست گیر

تا لاف ها ز کیسه ی تو بیشتر زنم

چون وقت آز پای تو بوسم گه نیاز

داری روا که دست به شخصی دگر زنم؟

گر درگذاریم به سراپرده ی کرم

با پادشه ز مرتبه خیمه به در زنم

دیّ و پریر گفتی کامروز باز گرد

کاوّل تو را دهم زر فردا که زر زنم

امروز دان که بازنگردم به هیچ وجه

گر زر زنی و گرنه تو را من به زر زنم

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها