
قوامی رازی – شعر شماره 44
در تغزل است
شاید که دلم فقاع نگشاید
زان بت که به جز صداع ننماید
نز مجلس را ز خلوتم بخشد
نز حجره ی خاص بوسه فرماید
صد شربت زهر اگر دهد خشمش
با آب لب شکرینش نگزاید
زان زلف که چنگ باز را ماند
هر لحظه دل چو کبک برباید
هر چند ز جانش دوستر دارم
یک ذره دلش به مهر نگراید
گفتم مبر آبروی عشاقت
گفت آب به شب تیز همی زاید
زو بوسه کجا طمع توان کردن
کز خویشتنش سه بوسه می باید
آواز همی دهد که ای مسکین
از دوستی تو کار برناید
یک ساعت روی خوب او دیدن
صد ساله به زندگانی افزاید
تن در ده و غم خور ای قوامی هان
تا خود پس از این تو را چه پیش آید