بایگانی‌های مجموعه اشعار قوامی - صفحه 4 از 10 - ادبستان شعر پارسی

سرمایه ای است سنگین؛ زلف تو دلبری را

قوامی رازی – شعر شماره 84 در غزل است سرمایه ای است سنگین؛ زلف تو دلبری را پیرایه ایست نیکو چشمت ستمگری را تا روی تو پری دید؛ از شرم آن نهان شد از بهر این نبیند؛ هیچ آدمی پری را از خنده ی تو شاید؛ گر جوهری بگرید در در میان شکر؛ کی بود … ادامه

دلبر من کودکست ناز نداند همی

قوامی رازی – شعر شماره 83 در غزل است دلبر من کودکست ناز نداند همی روز مراتیره کرد راز نداند همی درد دل ریش من گر نشناسد سزد رنج دل آزورادباز نداند همی (1) راست بعینه بتم ؛ به طبع چون آتش است داند سوزندگی؛ ساز نداند همی قدر دلم وصل او؛ داند نه هجر … ادامه

ای که در روزه بال و پر زده ای

قوامی رازی – شعر شماره 82 در غزل است ای که در روزه بال و پر زده ای عید زن دست و پای اگر زده ای کوه اندوه را درآر از پای ای بسا سر که بر کمر زده ای روح را آب عید بر لب زن کآتش روزه در جگر زده ای با بتی … ادامه

خوشتر ز عشق خوبان اندر جهان چه باشد

قوامی رازی – شعر شماره 81 در غزل است خوشتر ز عشق خوبان اندر جهان چه باشد هر کس که عشق ورزد، زر از گزر تراشد باغیست عشقبازی کاندر بهار شادی هم ابر دُر فشاند، هم باد مشک پاشد از درد عشقبازان، وز ناز خوب رویان بلبل همی خروشد، گل رخ همی خراشد ای دلنواز … ادامه

عشقت شفقت ندارد ای جان

قوامی رازی – شعر شماره 80 در غزل است عشقت شفقت ندارد ای جان مهرت برکت ندارد ای جان ازجمله ی نیکوان عالم کس این درجت ندارد ای جان آن کس که ز عشق تو بمیرد جز غم ترکت ندارد ای جان در راه فراق تو از آن لب عاشق نفقت ندارد ای جان من … ادامه

دل عاشق ز بیم جان نترسد

قوامی رازی – شعر شماره 79 در غزل است دل عاشق ز بیم جان نترسد گرش کار افتد از سلطان نترسد چه باک است از بلاها عاشقان را که نوح از آفت طوفان نترسد به عشق از جان تقرب کرده عاشق چو اسماعیل از قربان نترسد جفاکش وقت رنج از غم ننالد مبارز روز جنگ … ادامه

ای عشق غم شد از تو مرا شادی

قوامی رازی – شعر شماره 78 در غزل است ای عشق غم شد از تو مرا شادی چون از همه جهان به من افتادی بنده شد از تو مردم آزاده روی از تو نکرد کس آزادی سرمایه بخش روی چو گلبرگی پیرایه دار زلف چو شمشادی گه پاسبان لاله ی سیرابی گه پرده دار سوسن … ادامه

ای زلف تو همچو شاخ شمشاد

قوامی رازی – شعر شماره 77 در غزل است ای زلف تو همچو شاخ شمشاد وی قد تو همچو سرو آزاد هر چند مرا ز هر دو رنج است با این همه تا بود چنین باد اشک من و روی خویشتن بین گر دجله ندیده ای و بغداد زلف تو اگر دلی ز من برد … ادامه

تا تو باشی مرا جهان چه بود

قوامی رازی – شعر شماره 76 در غزل است تا تو باشی مرا جهان چه بود تا بود بوسه ی تو جان چه بود با جمال تو ماه را چه خطر با کمال تو آسمان چه بود چون لب لعل فام بگشایی گوهر اندر میان کان چه بود چون رخ لاله رنگ بنمایی گل تازه … ادامه

با تو خواهیم ویحک ای دلبر

قوامی رازی – شعر شماره 75 در غزل است با تو خواهیم ویحک ای دلبر غم بسیار و اندک ای دلبر بندگانند ناخریده تو را عاشقان تو یک یک ای دلبر نعل اسب تو بر سپهر شدست ماه را تاج تارک ای دلبر عارضت خط نو پدید آورد باد بر تو مبارک ای دلبر آرزوی … ادامه

کار تو به آسمان رسیدست

قوامی رازی – شعر شماره 74 در غزل است کار تو به آسمان رسیدست عشقت به همه جهان رسیدست اسب تو به مرغزار رفتست مرغ تو به آشیان رسیدست تو فتنه ی آخرالزمانی این پیک به این زمان رسیدست گستاخ شدست دست عشقت در کیسه ی این و آن رسیدست در عشق تو سود ما … ادامه

دلم ز عشق تو هرگز محال نندیشد

قوامی رازی – شعر شماره 73 در غزل است دلم ز عشق تو هرگز محال نندیشد وگر ز هجر بمیرد وصال نندیشد تو را دهم به دل خود هر آنچه هست مرا کسی که جان به تو بخشد ز مال نندیشد ز جان و مال به عشق تو در نیندیشم که مرغ سوخته از پرّ … ادامه