بایگانی‌های مجموعه اشعار قوامی - صفحه 3 از 10 - ادبستان شعر پارسی

ای که در دنیا همه جدی و در دین سرسری

قوامی رازی – شعر شماره 96 در مدح عمادالدین ابومحمد حسن بن محمد بن احمداسترآبادی قاضی ری گوید ای که در دنیا همه جدی و در دین سرسری چون شود دنیا میسر دین نباشد بر سری اهل دنیا ز اهل دین دورند و این اولیتر است با کسان هرگز مبادا ناکسان را داوری مرد دین … ادامه

از بد این مردمان، وز غم این روزگار

قوامی رازی – شعر شماره 95 در موعظت و نصیحت و دعوت به خداپرستی و زهد در دنیا و رغبت به آخرت است از بد این مردمان، وز غم این روزگار هست همه اعتماد، بر کرم کردگار ایزد فریادرس، داور داد آفرین رازق روزی رسان، خالق پروردگار اول بی ابتدا، آخر بی انتها ظاهر بی … ادامه

دارای آسمان و زمین کردگار ماست

قوامی رازی – شعر شماره 94 در توحید و منقبت و تخلص به مدح سید اجل شرف الدین محمد نقیب گوید دارای آسمان و زمین کردگار ماست آن حی لایموت که جاوید پادشاست رزاق انس و خالق جن مالک ملک آن باقئی که هر دو جهان را بدو بقاست ذاتی منزه و ملکی عادل حکیم … ادامه

عاشق خوش طبع با معشوق شیرین خوش خورد

قوامی رازی – شعر شماره 93 در غزل است عاشق خوش طبع با معشوق شیرین خوش خورد بیدلی باید که تا با دلبری دلکش خورد جام زرین بر نشاط درج یاقوتین دهد تیر مشکین از کمان خوب عنبر فش خورد باده ی چون آب و آتش دلبری چون ماه و مهر خوش مبادا هر که … ادامه

معشوق و بهار و باغ و باده

قوامی رازی – شعر شماره 92 در غزل است معشوق و بهار و باغ و باده بادا همه را خدای داده خوش باشد باغ و سبزه خاصه با حوروشی پری نژاده جانا سوی باغ کی خرامی تو گشته سوار و ما پیاده تا بینی فرشهای مینا گسترده به دشتهای ساده بر دامن گل ز لاله … ادامه

ای دل به جان و مال خر گر بوسه ی جانان خری

قوامی رازی – شعر شماره 91 در غزل و اشاره به مدح نوشروان نامی است ای دل به جان و مال خر گر بوسه ی جانان خری هر چون که بفروشد به تو بیعش بکن کارزان خری مشک از دو زلف یار بر؛ تا عنبر از کودک بری بوس از لب معشوق خر؛ تا گوهر … ادامه

تا کرده ام ای دوست به عشق تو تولا

قوامی رازی – شعر شماره 90 در غزل است تا کرده ام ای دوست به عشق تو تولا شد رنج و بلای دلم آن قامت و بالا شایند تو را جان و روان بنده و چاکر زیبند تو را حور و پری خادم و مولا با طلعت میگونی و با دولت میمون با صورت حورایی … ادامه

هر کو چو تو دلستان ندارد

قوامی رازی – شعر شماره 89 در غزل است هر کو چو تو دلستان ندارد خورشید شکر فشان ندارد از دست غم عشق تو جانا آن جان ببرد که جان ندارد مشکی که ز شب پدید گردد جز زلف تو ترجمان ندارد مرغی که ز آفتاب زاید جز حسن تو آشیان ندارد خورشید چو روی … ادامه

ز عشق تو کشیدم گرد دل سد

قوامی رازی – شعر شماره 88 در غزل واشارت به اسم خواجه اوحد است ز عشق تو کشیدم گرد دل سد نهادم در میان سینه مسند به مسند در نشین فرمان همی ران که دارد حسن تو ملک مؤید نشان خال تو بر روی رنگین بدان ماند که بر آتش نهی ند فراز عارض تو … ادامه

به پیچ سنبل اندر تاب داری

قوامی رازی – شعر شماره 87 در غزل و اشارت به اسم خواجه علی ضراب است به پیچ سنبل اندر تاب داری میان نرگس اندر خواب داری دل از عشق تو چون قندیل دارم که روی از حسن چون محراب داری دلم بیتاب گشت و دیده پرآب که زلف و رخ به تاب و آب … ادامه

جانا دل من تو را مرید است

قوامی رازی – شعر شماره 86 در غزل و اشارت به مدح حسن ابوالعمید است جانا دل من تو را مرید است روی تو مرا هزار عید است آن را که تو شاهدی نگارا بی شک دانم که او شهید است در هجر و وصال، غم و شادی کی بی کی مگر وعد و وعید … ادامه

زلف تو دین مرد دینی برد

قوامی رازی – شعر شماره 85 در غزل است زلف تو دین مرد دینی برد رویت آب حریر چینی برد لعبت دیده ی قوامی را صورت تو بلاله چینی برد عارض لاله رنگ گل فامت قدر اندام یاسمینی برد لب لوزینه وار پرشکرت طعم حلوای انگبینی برد برنشان پی تو در ره تو چشم من … ادامه