بایگانی‌های مجموعه اشعار قوامی - صفحه 2 از 10 - ادبستان شعر پارسی

عمرها کوتاه گشتست ای عزیزان زینهار

قوامی رازی – شعر شماره 108 در موعظت و نصیحت و ترغیب به اختیار آخرت بر دنیا گوید عمرها کوتاه گشتست ای عزیزان زینهار حسبة لله که پیش از مرگ دریابید کار روزگار از دست ضایع گشت بردارید پای کاروان شهر بیرون رفت بربندید بار تا کی از غفلت به دست قهر ذوالقرنین دهر خویشتن … ادامه

عزیزا چند رنگارنگ این دور جهان بینی

قوامی رازی – شعر شماره 107 در موعظت و نصیحت و تحذیر از دنیا و تذکیر مرگ و تصدیق حشر و نشر گوید عزیزا چند رنگارنگ این دور جهان بینی ز دور چرخ در گیتی بهاران و خزان بینی درین آفت سرا بودن هلاک جان و تن باشد اگر گویی به ترک آن نجات جاودان … ادامه

مرتضی باید که بعد از مصطفی فرمان دهد

قوامی رازی – شعر شماره 106 در منقبت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و عدل خدای تعالی و مدح سید فخرالدین و پدر او سید شمس الدین که هر دو رئیس شیعه در ری بوده اند گوید مرتضی باید که بعد از مصطفی فرمان دهد تا بدین در علم دارووار او درمان دهد هر که منبر … ادامه

پروردگار عالمیان است کردگار

قوامی رازی – شعر شماره 105 قسمت اولی است از قصیده ای و موجود از آن در بیان توحید است پروردگار عالمیان است کردگار هژده هزار عالم را آفریدگار روزی ده خلایق و دارنده ی جهان داننده ی نهان و خداوند آشکار پاکی منزهی که تصرف همی کند در روزهای روشن و اندر شبان تار … ادامه

پس از توحید جان افزای تا جانم به جا باشد

قوامی رازی – شعر شماره 104 در توحید و زهد و موعظت گوید پس از توحید جان افزای تا جانم به جا باشد به زهد و موعظت گفتن خدا بر من گوا باشد همی بر خویشتن گیرم گوا آن پادشاهی را که در ملکش نوای مرغ تسبیح و دعا باشد خداوندی جهانداری ز روی آسمان … ادامه

مکن دین در سر دنیا ز خودرایی و نادانی

قوامی رازی – شعر شماره 103 در موعظت و نصیحت گوید مکن دین در سر دنیا ز خودرایی و نادانی که این اقطاع شیطانی ست وآن املاک یزدانی درین ویرانه دیوان بی فرمان فرو منشین که تا خود را در آن ایوان سلیمان وار بنشانی کمین سازان شهوانی تو را در راه و تو زیشان … ادامه

ای شده عمر تو ضایع در تمنای محال

قوامی رازی – شعر شماره 102 در موعظت و نصیحت و دعوت به زهد در دنیا و رغبت به آخرت گوید ای شده عمر تو ضایع در تمنای محال تا نگردانی نیت بر تو نگردانند حال حال گردان ایزدست احوال دان ایزدپرست کی جلالت یابد آن کو نیست مرد ذوالجلال پادشاهی کز کمال قدرت و … ادامه

روزی دهی که بر دو جهان است پادشا

قوامی رازی – شعر شماره 101 در اثبات صانع و توحید او و بی وفایی دنیا و یادآوری مرگ و موعظت و نصیحت گوید روزی دهی که بر دو جهان است پادشا نظاره گاه اوست دل مرد پارسا آن پادشا که خدمت درگاه طاعتش تکلیف انبیا شد و تشریف اولیا در بارگاه امر کمر بستگان … ادامه

نماندست در چشم من روشنایی

قوامی رازی – شعر شماره 100 در تأسف بر ایام جوانی و شکایت از عوارض پیری و در نصیحت و مناجات نماندست در چشم من روشنایی که افتاد با پیریم آشنایی ز پیری چرا گشت تاریک چشمم اگر آشنایی بود روشنایی بهار جوانی فرو ریزد از هم چو سرمای پیری کند بی نوایی جوانی و … ادامه

مدبری که به فرمان اوست جان در تن

قوامی رازی – شعر شماره 99 در موعظت و نصیحت و ترهیب از دنیا و ترغیب به آخرت گوید مدبری که به فرمان اوست جان در تن مهیمنی که شرف داد مرد را بر زن خدای عزوجل خالق سپید و سیاه که کرد شب را تاریک و روز را روشن قدیم لم یزل و پادشاه … ادامه

جهان سرای وبال است و بارگاه عذاب

قوامی رازی – شعر شماره 98 در موعظت و نصیحت و زهد در دنیا و رغبت به آخرت گوید جهان سرای وبال است و بارگاه عذاب رباط تیره و تنگ و پل خراب و یباب خلائقی زده بر دشت حشر لشکرگاه نهاده رخت دل اندر در سرای ثواب یکی گروه درین خیمه ی دوازده طاق … ادامه

ای آز و ناز کرده تو را سغبه ی جهان

قوامی رازی – شعر شماره 97 در موعظت و نصیحت و دعوت به اعراض از دنیا و اقبال به آخرت گوید ای آز و ناز کرده تو را سغبه ی جهان آزت و بال تن شد و نازت هلاک جان زین کاروانسرای برون شو که بسته نیست دروازه های محشر از انبوه کاروان تا چند … ادامه