نماندست در چشم من روشنایی

قوامی رازی – شعر شماره 100

در تأسف بر ایام جوانی و شکایت از عوارض پیری و در نصیحت و مناجات

نماندست در چشم من روشنایی

که افتاد با پیریم آشنایی

ز پیری چرا گشت تاریک چشمم

اگر آشنایی بود روشنایی

بهار جوانی فرو ریزد از هم

چو سرمای پیری کند بی نوایی

جوانی و زیباییم رفت و آمد

ضعیفی و پیری و بی دست و پایی

ز ملک جوانی به پیری رسیدم

بود پاسبانی پس از پادشایی

چنان گوژ گشتم که گویند هر کس

مگر آدمی نیستی چارپایی؟

به روز جوانی نکردیم طاعت

که می داشت بازار قوت روایی

به پیرانه سر توبه و طاعت ما

ز بیچارگی دان نه از پارسایی

نخواهد مرا آن نگارین که کردی

بر آیینه ی دل ز من غم زدایی

خزان کس نخواهد که طعنه کنندش

ز شوخی و بدعهدی و بینوایی

به کردار زشتی به گفتار سردی

به صورت نژندی به قامت دوتایی

به برنایی اندر جمال و بها بد

ربود آب و قدرت سیح و بهایی

به پیری چنانم که هم کمتر آیم

گرم هیچ با خار و خس برگرایی

به بازیگری هست گیتی چو کودک

ازآن کرد با من سه باره دغایی

مرا گفت پیری که ای بازمانده

که آنگاه گل بودی اکنون گیایی

نه ای آلت مطرب و عیش و عشرت

سزاوار زهد و نماز و دعایی

چو گفتم که از چنگ ما را رها کن

برین کشته چون شیر دندان چه خایی

مرا گفت دانی که ممکن نباشد

چگونه بود “عید بی روستایی”

چو بر پای تو بند من گشت محکم

کی از مرگ یابی ز دستم رهایی

من آن کدخدایم که در خانه ی تن

چو آیم به هم برزنم کدخدایی

برین ناامیدی همی ناله کردم

مرا گفت بسرا که خوش می سرایی

خیال جوانی به عذر من آمد

چو شاه فلک بر سریر سمایی

چو طاووس در کله ی جلوه سازی

چو معشوق در هودج دلربایی

به مهر دل و جان درآویختم زو

چو عاشق به معشوق روز جدایی

زبان عتاب اندرو برگشادم

که آخر بگو تا کی این بی وفایی

یکی دوست از مهر هم پوست بوده

که گفتی مرا جاودان جانفزایی

برفتی و تا رفته ای هیچ روزی

نگفتی که چونی چه کردی کجایی

چنین کی کند دوست با دوست هرگز

نه اهل وفایی که مرد جفایی

ندانستمت قدر و قیمت به وقتی

که بود از توم خوبی و خوش لقایی

عزیزا برم زان سبب خوار بودی

که پنداشتم تا قیامت مرایی

چنان رفتی از پیش چشمم که گفتی

ز برق بصر عکس شمس الضحایی

تو را کی توان داشت در خانه ی جان

که از روزن عمر باد هوایی

که رنگ بر موی چون پر زاغی

که سایه بر سر چو فرّ همایی

اگرچه مفرّج نه ای جان فروزی

و گرچه مفرّح نه ای دلگشایی

همایون بنایی مبارک درختی

نکو گوهری بوالعجب کیمیایی

نماندی فزاید فراق تو انده

چه خلقی که در مردگی می برایی

به گوش تو چون رهنشینان به ره بر

همی چشم دارم که ناگه درآیی

جوانی مرا گفت:ای پیر نالان

ز بانگ شتر درد دل را درایی

به من دار گوش ار دل و هوش داری

که دانم که در بند این ماجرایی

نبشتم به تو نامه ای چند اگر چه

مرا گفته ای دوستی را نشایی

سلام و دعا گفته و شرط کرده

که کاری و شغلی که باشد نمایی

تو را درد پیری همی رنجه دارد

تو از طیره ی او مرا جان گزایی

حدیث تو با من بدان کیک ماند

که گفتند او را که ناگه برآیی

ایا رنج پیری چه می خواهی از من

که بر سر مرا سرنبشست قضایی

گران گوش و تاریک چشمم ز دستت

که بر پای من تخته بند بلایی

اگر بر سر و فرق من نور صبحی

به چشم اندرم ظلمت شب چرایی

ربودی مرا از میان جوانان

اگر من چو کاهم تو چون کهربایی

دل من دگر روی شادی نبیند

که تو با سپاه غمم در قفایی

همه عیشها از تو گردد منغّص

که تن را وبالی و جان را وبایی

ز تقصیر تو بازماندم ز طاعت

بلای تو باز آورد مبتلایی

درستم چو بیمار و زنده چو مرده

ز پژمرده رویی و گردنده رایی

نه در طبع لذت نه در شخص قوت

خدایا بدین پیر عاجز گوایی

تویی چاره ی کار بیچارگان را

که هم دست گیری و هم درگشایی

همه رنج بیچارگان را علاجی

همه درد درماندگان را دوایی

ز توفیق در راه جان هم حدیثی

ز توحید در کوی دل همسرایی

به خلوتسرای شب از خرگه دل

حدیث تو سرّی بود نه ملایی

به درگاه تو عرضه کردیم حاجت

که گاه کرم خوفها را رجایی

فراوان گناه است ما بندگان را

ز تلبیس ابلیس و نفس هوایی

نمانیم در چاه تاریک عصیان

اگرمان تو پیش آوری روشنایی

ببخشای و تقصیرهامان عفو کن

که در مملکت بس غنی پادشایی

به درگاه تو ما که باشیم کآنجا

امیران اسیرند و شاهان گدایی

دلا بر تو مهربان شد زمانه

که اسباب دنیا نباشد بقایی

هر آنچت دهد عاقبت واستاند

که تو عاریت دار دارالفنایی

به ظاهر جهان چون جوانی است رعنا

ولیکن به باطن چو پیری مرایی

جهان را چو دانی چه بندی درو دل

چرا آزموده همی آزمایی

خداوند را بنده ای باش مخلص

نه از جمله ی بندگان بهایی

تو را این شرف بس بود در دو عالم

که گوید جهان آفرین آن مایی

مخور غم که شاهی شوی روز محشر

چو در سایه ی چتر فضل خدایی

دل مؤمنان را که چون موم باشد

هم از میم رحمت بود مومیایی

قوامی که برد از تنور تفکر

به نان سخن آب شعر سنایی

ز کشت بهشت آوریدست گندم

از آن نان بر سدرة المنتهایی

به فرمان یزدان به شهر ملایک

از این میده راتب ده انبیایی

طبیب دلی زآنکه از داروی نان

خرد را دوایی و جان را شفایی

ز مهره نمایان گوهر فروشی

نه از جوفروشان گندم نمایی

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها