
قوامی رازی – شعر شماره 105
قسمت اولی است از قصیده ای و موجود از آن در بیان توحید است
پروردگار عالمیان است کردگار
هژده هزار عالم را آفریدگار
روزی ده خلایق و دارنده ی جهان
داننده ی نهان و خداوند آشکار
پاکی منزهی که تصرف همی کند
در روزهای روشن و اندر شبان تار
او می برآورد سر شب را به دست روز
از دامن خزان به گریبان نوبهار
بر هستی و یگانگیش بر گوا شده
از خاک مور و مار و ز خورشید و نور و نار
بر شاخ صنع او چو دو مرغند روز و شب
این باز پرده در شده وان باز پرده دار
مه را کمال قدرت او جلوه می کند
بر تخت شب ز کله ی گردون عروس وار
خورشید را به روی فلک برهم او کند
چون آتشین سپر ز بر آبگون حصار
جز آفریدگار که داند فروختن
بر چرخ شمع و مشعله صدبار و صدهزار
از مرکبان باد به هم برزند جهان
از بحرشان زمین کند از ابرشان سوار
از پاره های ابر هوا پر شترکند
از رعدشان درا دهد از برقشان مهار
چون باغ در بهار بیاراسته جهان
وز قد خلق کرده درختان میوه دار
طاووس آفتاب خرامان ز صنع اوست
در باغ صنع بر چمن “تولج النهار”
صحرای بی کرانه ز آثار رحمتش
پر موج نعمت است چو دریای بی کنار
گلها ازو چو جعد گشایان کاشغر
گلها ازو چو قند لبانان قندهار
از میوه و نبات و ریاحین و جانور
کرده نگارخانه ی قدرت پر از نگار
اندر بهار پیرهن شعر گل که دوخت
آن آفریدگار که سوزن کند ز خار
اندر خزان به نرگس تاج آن همی دهد
کآراستست گوش سمن را به گوشوار
از برف و زاغ در مه دی باغها ازوست
پرلعبتان چین و سیاهان زنگبار
اندر تموز باغ کند همچو آسمان
همچون ستاره میوه برآرد ز شاخسار
آنگاه زهره وار کند شکلهای سیب
پروین شاخها کند از دانه های نار
سبحان آن خدای که او را مسبّحند
شیران به بیشه ها در و مرغان به مرغزار
بر عاجزان کشتی هنگام موج خیز
ساکن شود به نامش دریای بی قرار
در دعوت مسیح ز گل پرورید مرغ
در معجز کلیم ز چوب آورید مار