بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 59 از 78 - ادبستان شعر پارسی

حیات‌بخش بُود باده خاصه وقت صبوح

خواجوی کرمانی – غزل شماره 234 حیات‌بخش بُود باده خاصه وقت صبوح که راح را بُود آن دم خواص جوهر روح فکنده مرغ صراحی خروش در مجلس چو بلبلان سحر در چمن به وقت صبوح مباش بی لب یاقوت و جام یاقوتی که نیست بی می و معشوق در زمانه فتوح مرا چو توبه گنه … ادامه

بنوش لعل مذاب از زمردین اقداح

خواجوی کرمانی – غزل شماره 233 بنوش لعل مذاب از زمردین اقداح ببین که جوهر روحست در قدح یا راح خوشا به روی سمن عارضان سیم اندام عقیق ناب مروّق ز سیمگون اقداح بریز خون صراحی که در شریعت عشق شدست خون حریفان سبیل و خمر مباح بشوی دلق مرقّع به آب دیده ی جام … ادامه

میانش مویی و شیرین دهان هیچ

خواجوی کرمانی – غزل شماره 232 میانش مویی و شیرین دهان هیچ ازین مویی نمی بینم و زآن هیچ دهانش گویی از تنگی که هیچست بدان تنگی ندیدم در جهان هیچ میانش یک سر مویست و گویی ندارد یک سر مو در میان هیچ دهانش بی گمان همچون دلم تنگ میانش بی سخن همچون دهان … ادامه

برون ز جام دمادم مجوی این دم هیچ

خواجوی کرمانی – غزل شماره 231 برون ز جام دمادم مجوی این دم هیچ به جز صراحی و مطرب مخواه همدم هیچ بیا و باده ی نوشین روان بنوش که هست به جنب جام می لعل ملکت جم هیچ مجوی هیچ که دنیا طفیل همّت اوست که پیش همّت او هست ملک عالم هیچ غم … ادامه

یاد باد آن روز کز لب بوی جان می آمدت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 230 یاد باد آن روز کز لب بوی جان می آمدت خط به سوی خاور از هندوستان می آمدت هر زمان از قلب عقرب کوکبی می تافتت هر نفس سنبل نقاب ارغوان می آمدت چون خدنگ چشم جادو مینهادی در کمان ناوک مژگان یکایک بر نشان می آمدت چون ز … ادامه

ای که شهد شکرین تو برد آب نبات

خواجوی کرمانی – غزل شماره 229 ای که شهد شکرین تو برد آب نبات خاک خاک کف پای تو شود آب حیات به شکر خنده ز تنگ شکر شورانگیز تا شکر ریخته ای ریخته ای آب نبات از دل تنگ شکر شور برآمد روزی که برآمد ز لب چشمه ی نوش تو نبات گر به … ادامه

وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 228 وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست آنک دزدیده در آن دیده ی خونخوار تو دیدست چون کشد وسمه کمان دو کمان خانه ی ابروت گرچه پیوسته کمان بر مه و خورشید کشیدست جفت این طاق زمرد شد از آن روی چو گیسو طاق فیروزه ی ابروی … ادامه

ورطه ی پر خطر عشق تو را ساحل نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 227 ورطه ی پر خطر عشق تو را ساحل نیست راه پر آفت سودای تو را منزل نیست گر شوم کشته بدانید که در مذهب عشق خونبهای من دلسوخته بر قاتل نیست نشود فرقت صوری سبب منع وصال زانکه در عالم معنی دو جهان حائل نیست میل خوبان نه من … ادامه

هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 226 هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیست گر چه بر منظرش ادراک نظر قادر نیست ای که از ذکر به مذکور نمی‌پردازی حاصل از ذکر زبان چیست چو دل ذاکر نیست نسبت ما مکن ای زاهد نادان به فجور زانک سرمست می عشق بتان فاجر نیست گر چه خلقی … ادامه

هیچ رویی نیست کز چرخ سیه رو زرد نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 225 هیچ رویی نیست کز چرخ سیه رو زرد نیست کار هیچ آزاده ای زین آسیا بر گرد نیست در جهان مردی نمی بینم که از دردی جداست یک طربناکست بر گردون و آن هم مرد نیست گر نه بوی دوستان آرد نسیم بوستان باد پندارش که آخر گنج بادآورد … ادامه

هیچ دل نیست که میلش به دلارایی نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 224 هیچ دل نیست که میلش به دلارایی نیست ضایع آن دیده که بر طلعت زیبایی نیست اگر از دوست تمنّای تو چیز دگرست اهل دل را به جز از دوست تمنّایی نیست ای تماشاگه جان عارض شهر آرایت به جز از روی تو در شهر تماشایی نیست ظاهر آنست … ادامه

هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 223 هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت یا شنیدی ز کسی کان بت عیار برفت غم کارم بخور امروز که شد کار از دست دلم این لحظه نگهدار که دلدار برفت که کند چاره ام این لحظه که بیچاره شدم که دهد یاریم امروز که آن یار … ادامه