بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 58 از 78 - ادبستان شعر پارسی

آخر از سوز دل شبهای من یاد آورید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 246 آخر از سوز دل شبهای من یاد آورید همچو شمعم در میان انجمن یاد آورید صبحدم در پای گل چون با حریفان می خورید بلبلان را بر فراز نارون یاد آورید در چمن چون مطرب از عشّاق بنوازد نوا از نوای نغمه ی مرغ چمن یاد آورید جعد سنبل … ادامه

یاد باد آنک نیاورد ز من روزی یاد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 245 یاد باد آنک نیاورد ز من روزی یاد شادی آنک نبودم نفسی از وی شاد شرح سنگین دلی و قصّه شیرین باید که به کوه آید و بر سنگ نویسد فرهاد گر به مرغان چمن بگذری ای باد صبا گو هم آوای شما باز گرفتار افتاد سرو هر چند … ادامه

یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 244 یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بود باده چشم عقل می بست و در دل می گشود بوی گل شاخ فرح در باغ خاطر می نشاند جام می زنگ غم از آیینه ی جان می زدود مه فرو می شد گهی کو پرده در … ادامه

یاد باد آنکو مرا هرگز نگوید یاد باد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 243 یاد باد آنکو مرا هرگز نگوید یاد باد کی رود از یادم آن کش من نمی‌آیم به یاد آه از آن پیمان شکن کاندیشه از آهم نکرد داد از آن بیدادگر کز سرکشی دادم نداد از حیای چشمه ی نوشش شد آب خضر آب با نسیم خاک کویش هست … ادامه

نسیم باد صبا جان من فدای تو باد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 242 نسیم باد صبا جان من فدای تو باد بیا گرم خبری زان نگار خواهی داد حدیث سوسن و گل با من شکسته مگوی که بنده با گل رویش ز سوسن است آزاد ز دست رفتم و در پا فتاد کار دلم بساز چاره ی کارم کنون که کار افتاد … ادامه

دلبرم را پرّ طوطی بر شکر خواهد فتاد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 241 دلبرم را پرّ طوطی بر شکر خواهد فتاد مرغ جانم آتشش در بال و پر خواهد فتاد هر نفس کو جلوه ی کبک دری خواهد نمود ناله ی کبک دری در کوه و در خواهد فتاد چون بدیدم لعل او گفتم دل شوریده ام همچو طوطی زین شکر در … ادامه

چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 240 چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد آشوب در نهاد من ناتوان نهاد چشمت به قصد کشتن من می کند کمین ورنی خدنگ غمزه چرا در کمان نهاد هیچش به دست نیست که تا در میان نهد سرّی که داشت با تو کمر در میان نهاد بر سرو کس … ادامه

چو عکس روی تو در ساغر شراب افتاد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 239 چو عکس روی تو در ساغر شراب افتاد چه جای تاب که آتش در آفتاب افتاد به جام باده کنون دست می پرستان گیر چرا که کشتی دریا کشان در آب افتاد بسی به کوی خرابات بیخود افتادند ولی که دید که چون من کسی خراب افتاد چو کرد … ادامه

تا دلم در خم آن زلف سمن سا افتاد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 238 تا دلم در خم آن زلف سمن سا افتاد کار من همچو سر زلف تو در پا افتاد بس که دود دل من دوش ز گردن بگذشت ابر در چشم جهان بین ثریا افتاد راستی را چو ز بالای توام یاد آمد زآه من غلغله در عالم بالا افتاد … ادامه

پیّه سوز چشم من سر شمع ایوان تو باد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 237 پیّه سوز چشم من سر شمع ایوان تو باد جان من پروانه ی شمع شبستان تو باد هر پریشانی که آید روز و شب در کار من از سر زلف دلاویز پریشان تو باد مرغ دل کو طائر بستانسرای عشق شد همدم بلبل نوایان گلستان تو باد جان سرمستت … ادامه

به بوی زلف تو دادم دل شکسته به باد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 236 به بوی زلف تو دادم دل شکسته به باد بیا که جان عزیزم فدای بوی تو باد ز دست ناله و آه سحر به فریادم اگر نه صبر به فریاد من رسد فریاد چو راز من بر هر کس روان فرو می خواند سرشک دیده از این روز چشم … ادامه

بدان ورق که صبا در کف شکوفه نهاد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 235 بدان ورق که صبا در کف شکوفه نهاد بدان عرق که سحر بر عذار لاله فتاد بدان نفس که نسیم بهار چهره گشای نقاب نسترن و گیسوی بنفشه گشاد به بردباری خاک و به حدّت آتش به نقش بندی آب و به عطر سایی باد به سحر نرگس جادوی … ادامه