بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 60 از 78 - ادبستان شعر پارسی

هنوزت نرگس اندر عین خواب است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 222 هنوزت نرگس اندر عین خواب است هنوزت سنبل اندر پیچ و تاب است هنوزت آب در آتش نهان است هنوزت آتش اندر عین آب است هنوزت خال هندو بت پرست است هنوزت چشم جادو مست خواب است هنوزت سنبل مشکین سمن ساست هنوزت برگ گل سنبل نقاب است هنوزت … ادامه

نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 221 نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت مطرب بگوی نوبت عشاق در نهفت دل را چو لاله از می گلگون شکفته دار اکنون که لاله پرده برافکند و گل شکفت خواهی که سرفراز شوی همچو زلف یار در پای یارِ سرکشِ خورشید چهره اُفت هر کس که دید … ادامه

هر که او دیده ی مردم کش مستت دیدست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 220 هر که او دیده ی مردم کش مستت دیدست بس که بر نرگس مخمور چمن خندیدست مردم از هر طرفی دیده در آن کس دارند که مرا مردم این دیده ی حسرت دیدست ای که گفتی سر ببریده سخن کی گوید بنگر این کلک سخن گو که سرش ببریدست … ادامه

نفسی همدم ما باش که عالم نفسیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 219 نفسی همدم ما باش که عالم نفسیست کان کسی نیست که هر لحظه دلش پیش کسیست تو کجا صید من سوخته خرمن باشی که شنیدست عقابی که شکار مگسیست نه من دلشده دارم هوس رویت و بس هر که را هست سری در سر او هم هوسیست از دل … ادامه

نشان بی نشانان بی نشانیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 218 نشان بی نشانان بی نشانیست زبان بی زبانان بی زبانیست دوای دردمندان دردمندیست سزای مهربانان مهربانیست ورای پاسبانی پادشاهیست به جای پادشاهی پاسبانیست چو جانان سرگران باشد به پایش سبک جان در نیفشاندن گرانیست خوش آن آهوی شیرافکن که دایم توانایی او در ناتوانیست مگر پیروزه ی خط تو … ادامه

منزلگه جانست که جانان من آنجاست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 217 منزلگه جانست که جانان من آنجاست یا روضه ی خلدست که رضوان من آنجاست هر دم به دلم می رسد از مصر پیامی گویی که مگر یوسف کنعان من آنجاست پر می زند از شوق لبش طوطی جانم آری چه کنم چون شکرستان من آنجاست هر چند که دردم … ادامه

منزل پیر مغان کوی خرابات فناست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 216 منزل پیر مغان کوی خرابات فناست آخر ای مغبچگان راه خرابات کجاست دست در دامن رندان قلندر زده ایم زانک رندی و قلندر صفتی پیشه ی ماست هر که در صحبت آن شاخ صنوبر بنشست همچو باد سحری از سر بستان برخاست پیش آن کس که چو نرگس نبود … ادامه

منزل ار یار قرین است چه دوزخ چه بهشت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 215 منزل ار یار قرین است چه دوزخ چه بهشت سجده گه گر به نیاز است چه مسجد چه کنشت جای آسایش مشتاق چه هامون و چه کوه رهزن خاطر عشّاق چه زیبا و چه زشت عشقبازی نه به بازیست که داننده ی غیب عشق در طینت آدم نه به … ادامه

من به قول دشمنان هرگز نگیرم ترک دوست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 214 من به قول دشمنان هرگز نگیرم ترک دوست کز نکورویان اگر بد در وجود آید نکوست گر عرب را گفتگویی هست با ما در میان حال لیلی گو که مجنون همچنان در جستجوست چون عروس بوستان از چهره بگشاید نقاب بلبل ار وصف گل سوری نگوید هرزه گوست گرچه … ادامه

مگذر ز ما که خاطر ما در قفای توست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 213 مگذر ز ما که خاطر ما در قفای توست دل بر امید وعده و جان در قفای توست سهلست اگر رضای تو ترک رضای ماست مقصود ما ز دنیی و عقبی رضای توست زین پس چو سر فدای قفای تو کرده ایم ما را مران ز پیش که دل … ادامه

مشنو که مرا با لب لعلت هوسی نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 212 مشنو که مرا با لب لعلت هوسی نیست کاندر شکرستان شکری بی مگسی نیست کس نیست که در دل غم عشق تو ندارد کآن را که غم عشق کسی نیست کسی نیست باز آی که با هم، نفسی خوش بنشینیم کز عمر کنون حاصل ما جز نفسی نیست تنها … ادامه

مرغ جان را هر دو عالم آشیانی بیش نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 211 مرغ جان را هر دو عالم آشیانی بیش نیست حاصلم زین قرص زرین نیم نانی بیش نیست از نعیم روضه ی رضوان غرض دانی که چیست وصل جانان ورنه جنت بوستانی بیش نیست گفتم از خاک درش سر برندارم بنده وار باز می گویم سری بر آستانی بیش نیست … ادامه