بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 61 از 78 - ادبستان شعر پارسی

ماییم آن گدای که سلطان گدای ماست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 210 ماییم آن گدای که سلطان گدای ماست ما زیردست مهر و فلک زیر پای ماست تا بر در سرای شما سر نهاده ایم اقبال بنده ی در دولتسرای ماست بودی بسیط خاک پر از های و هوی ما و کنون جهان ز گریه پر از های های ماست زینسان … ادامه

ماهم از شب سایبان بر آفتاب انداختست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 209 ماهم از شب سایبان بر آفتاب انداختست سروم از ریحان تر بر گل نقاب انداختست بر کنار لاله زار عارضش باد صبا سنبل سیراب را در پیچ و تاب انداختست حلقه های جعد چین بر چین مه فرسای را یک به یک در حلق جانم چون طناب انداختست تا … ادامه

لعل شیرین تو وصفش بر شکر باید نوشت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 208 لعل شیرین تو وصفش بر شکر باید نوشت مهر رخسار تو شرحش بر قمر باید نوشت ماجرای اشکم از روی تناسب یک به یک مردم دریا نشین را بر گهر باید نوشت هر چه در باب در میخانه چشمم نظم داد گو مغان بر دیر بنویسند اگر باید نوشت … ادامه

لب شیرین تو هر دم شکرانگیزترست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 207 لب شیرین تو هر دم شکرانگیزترست زلف دلبند تو هر لحظه دلاویزترست بر سر آمد ز جهان جزع تو در خونخواری گر چه چشم من دلسوخته خونریزترست ای که از تنگ شکر شور برآورد لبت هر زمان پسته ی تنگت شکر آویزترست همچو سرچشمه ی نوش تو ز بهر … ادامه

گفتمش روی تو صد ره ز قمر خوبترست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 206 گفتمش روی تو صد ره ز قمر خوبترست گفت خاموش که آن فتنه ی دور قمرست گفتم آن زلف و جبینم به چنین روز نشاند گفت کان زلف و جبین نیست که شام و سحرست گفتم ای جان جهان از من مسکین بگذر گفت بگذر ز جهان زانکه جهان … ادامه

گره ی زلف به هم برزده کاین مشک تتارست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 205 گره ی زلف به هم برزده کاین مشک تتارست رقم از غاله بر گل زده کاین خطّ غبارست رشته ای بر قمر انداخته کاین مار سیاهست نقطه ای بر شکر افکنده که این مهره ی مارست مشک بر برگ سمن بیخته یعنی شب قدرست زلف شبرنگ به هم بر … ادامه

گرنه مرغ چمن از همنفس خویش جداست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 204 گرنه مرغ چمن از همنفس خویش جداست همچو من خسته و نالنده و دل ریش چراست آن چه فتنه ست که در حلقه ی رندان بنشست وین چه شورست که از مجلس مستان برخاست گر از آن سنبل گلبوی سمن فرسا نیست چیست این بوی دلاویز که با باد … ادامه

گرچه کاری چو عشقبازی نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 203 گرچه کاری چو عشقبازی نیست بگذر از وی که جای بازی نیست به حقیقت بدان که قصه ی عشق پیش صاحبدلان مجازی نیست چون نواهای دلکش عشاق هیچ دستان به دلنوازی نیست ملک محمودی از کجا یابی اگرت سیرت ایازی نیست توسن طبع را عنان درکش که روانی به … ادامه

گر سر درآورد سرم آنجا که پای اوست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 202 گر سر درآورد سرم آنجا که پای اوست ور سرکشد تنعّم من در جفای اوست گر می برد به بندگی و می کشد به بند آن است رای اهل مودّت که رای اوست هر چند دورم از رخ او همچو چشم بد پیوسته حرز بازوی جانم دعای اوست هیچم … ادامه

گر حرص زیردست و طمع زیر پای توست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 201 گر حرص زیردست و طمع زیر پای توست سلطان وقت خویشی و سلطان گدای توست ای صاحب اجل که روی در قفای دل رخش امل مران که اجل در قفای توست گر نفس راه می زندت کاین طریق نیست از ره مرو که پیر خرد رهنمای توست زین تابخانه … ادامه

گر از جور جانان ننالی رواست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 200 گر از جور جانان ننالی رواست که دردی که از دوست باشد دواست چه بویست کآرام دل می برد مگر بوی زلف دلارام ماست عجب دارم از جعد مشکین او که با اوست دایم پریشان چراست نه تنها به دامش نهم پای بند به هر تار مویش دلی مبتلاست … ادامه

کو دل که او به دام غمت پایبند نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 199 کو دل که او به دام غمت پایبند نیست صیدی به دست کن که سرش در کمند نیست با دلبری سمتگر و سرکش فتاده ام کو را خبر ز حال من مستمند نیست پر میزند ز شوق لبش مرغ جان من عیب مگس مکن که شکیبش ز قند نیست … ادامه