
سعدی-غزل شماره 546
میبرزند ز مشرق شمع فلک زبانه
ای ساقی صبوحی درده می شبانه
عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش
هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه
گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن
ور تیر طعنه آید جان منش نشانه
گر می به جان دهندت بستان که پیش دانا
ز آب حیات بهتر خاک شرابخانه
آن کوزه بر کفم نه کآب حیات دارد
هم طعم نار دارد هم رنگ ناردانه
صوفی چگونه گردد گرد شراب صافی
گنجشک را نگنجد عنقا در آشیانه
دیوانگان نترسند از صولت قیامت
بشکیبد اسب چوبین از سیف و تازیانه
صوفی و کنج خلوت سعدی و طرف صحرا
صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه
معنی بیتهای شعر
میبرزند ز مشرق شمع فلک زبانه / ای ساقی صبوحی درده می شبانه
از سوی مشرق، خورشید مانند شمعی شعلهور طلوع کرده است؛ ای ساقی بامدادی، شراب شبانه را به من بنوشان.
عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش / هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه
برای مدتی عقل و دانشاندوزی را از من بگیر و اندیشهام را از من بربای؛ تا کی باید غم روزگار را بخورم؟
گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن / ور تیر طعنه آید جان منش نشانه
اگر سنگهای بلا و آشوب فروبارد، سر مرا سپر خود قرار ده؛ و اگر تیر سرزنش و کنایه پرتاب شود، جان مرا هدف آن ساز.
گر می به جان دهندت بستان که پیش دانا / ز آب حیات بهتر خاک شرابخانه
اگر شراب را به بهای جانت به تو بدهند، آن را بپذیر؛ زیرا نزد دانا، خاک شرابخانه از آب حیات ارزشمندتر است.
آن کوزه بر کفم نه کآب حیات دارد / هم طعم نار دارد هم رنگ ناردانه
آن کوزه را در دست من بگذار که در آن شرابی همچون آب حیات است؛ هم مزهای دلانگیز مانند انار دارد و هم رنگی چون دانههای انار.
صوفی چگونه گردد گرد شراب صافی / گنجشک را نگنجد عنقا در آشیانه
صوفی چگونه میتواند به شراب ناب و صاف روی آورد؟ همانگونه که آشیانهٔ گنجشک گنجایش عنقا را ندارد، دل و اندیشهٔ او نیز ظرفیت چنین شور و حالی را ندارد.
دیوانگان نترسند از صولت قیامت / بشکیبد اسب چوبین از سیف و تازیانه
دیوانگان از شکوه و هراس قیامت نمیترسند؛ همانطور که اسب چوبی از شمشیر و تازیانه آسیبی نمیبیند.
صوفی و کنج خلوت سعدی و طرف صحرا / صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه
صوفی به گوشهٔ خلوت میرود و سعدی به دامان صحرا؛ زیرا انسان هنرمند و صاحب کمال، از بیهنری و ناتوانی دیگران بهانه نمیگیرد.



