
سعدی-غزل شماره 526
دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی من
تا نکند گل غرور رنگ من و بوی من
برگ گل لعل بود شاهد بزم بهار
آب گلستان ببرد شاهد گلروی من
شد سپر از دست عقل تا ز کمین عتاب
تیغ جفا برکشید ترک زره موی من
ساعد دل چون نداشت قوت بازوی صبر
دست غمش درشکست پنجه نیروی من
عشق به تاراج داد رخت صبوری دل
مینکند بخت شور خیمه ز پهلوی من
کردهام از راه عشق چند گذر سوی او
او به تفضل نکرد هیچ نگه سوی من
جور کشم بنده وار ور کشدم حاکم است
خیره کشی کار اوست بارکشی خوی من
ای گل خوش بوی من یاد کنی بعد از این
سعدی بیچاره بود بلبل خوشگوی من
معنی بیتهای شعر
دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی من
تا نکند گل غرور رنگ من و بوی من
دیروز یار بلندبالا و خوشسخن من از چمن گذشت تا گل از دیدن رنگ و بوی دلآویز او به خود نبالد و مغرور نشود.
برگ گل لعل بود شاهد بزم بهار
آب گلستان ببرد شاهد گلروی من
در جشن بهار، گلبرگ سرخ مانند لعل، زیباییبخش مجلس بود؛ اما یار گلروی من چنان زیباست که زیبایی همهٔ گلستان را از میان میبرد و جلوهٔ آن را کمرنگ میکند.
شد سپر از دست عقل تا ز کمین عتاب
تیغ جفا برکشید ترک زره موی من
عقل دیگر نتوانست از من دفاع کند؛ زیرا آن ترکِ کمانابرو و زرهموی من ناگهان از کمین بیرون آمد و شمشیر ستم و بیمهری را برکشید.
ساعد دل چون نداشت قوت بازوی صبر
دست غمش درشکست پنجه نیروی من
چون دل من نیروی بازوی شکیبایی نداشت، دست اندوه پنجهٔ توان و قدرت مرا درهم شکست.
عشق به تاراج داد رخت صبوری دل
مینکند بخت شور خیمه ز پهلوی من
عشق همهٔ سرمایهٔ شکیبایی دل را غارت کرد و بخت شور و ناسازگار نیز خیمهٔ بدبختی و اندوه را از کنار من برنمیکند.
کردهام از راه عشق چند گذر سوی او
او به تفضل نکرد هیچ نگه سوی من
من بارها از راه عشق به سوی او رفتهام، اما او از روی لطف حتی یک بار هم به من نگاهی نکرده است.
جور کشم بندهوار ور کشدم حاکم است
خیرهکشی کار اوست بارکشی خوی من
من مانند بندهای ستم او را تحمل میکنم و اگر مرا بکشد نیز اختیار با اوست؛ کشتن بیدلیل کار اوست و بردباری و تحمل بار رنج، خوی من.
ای گل خوشبوی من یاد کنی بعد از این
سعدی بیچاره بود بلبل خوشگوی من
ای گل خوشبوی من، از این پس مرا به یاد آور؛ زیرا سعدی بیچاره، بلبل خوشخوان و ستایشگر تو بود.



