
سعدی-غزل شماره 576
نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
که ما را بیش از این طاقت نماندهست آرزومندی
غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشی
بدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی
تو خرسند و شکیبایی چنینت در خیال آید
که ما را همچنین باشد شکیبایی و خرسندی
نگفتی بیوفا یارا که از ما نگسلی هرگز
مگر در دل چنین بودت که خود با ما نپیوندی
زهی آسایش و رحمت نظر را کش تو منظوری
زهی بخشایش و دولت پدر را کش تو فرزندی
شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آید
چو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی
نمودی چند بار از خود که حافظ عهد و پیمانم
کنونت بازدانستم که ناقض عهد و سوگندی
مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیت
تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی
گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر میخواهم
که از من خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی
ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننماید
چه میگویی چنین شیرین که شوری در من افکندی
شکایت گفتن سعدی مگر باد است نزدیکت
که او چون رعد مینالد تو همچون برق میخندی
معنی بیتهای شعر
نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی / که ما را بیش از این طاقت نماندهست آرزومندی
ای دلبر، اکنون زمان آن رسیده است که دلت را با مهر و محبت به من پیوند دهی؛ زیرا دیگر توانِ این همه آرزومندی و انتظار کشیدن ندارم.
غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشی / بدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی
شگفت است از خوی نیکو و دلپذیرت که از عاشقانت روی میپوشانی، و عجیب است از طبع خوش و موزونت که در برابر دوستانت در را میبندی و آنان را از خود دور میکنی.
تو خرسند و شکیبایی چنینت در خیال آید / که ما را همچنین باشد شکیبایی و خرسندی
تو آسوده و شکیبایی و گمان میکنی که ما نیز مانند تو توانِ شکیبایی و خرسندی داریم.
نگفتی بیوفا یارا که از ما نگسلی هرگز / مگر در دل چنین بودت که خود با ما نپیوندی
ای یار بیوفا، مگر نگفتی که هرگز از ما جدا نمیشوی؟ آیا از همان ابتدا در دل داشتی که خود به ما نپیوندی و پیمان خود را نشکنی؟
زهی آسایش و رحمت نظر را کش تو منظوری / زهی بخشایش و دولت پدر را کش تو فرزندی
خوشا به حال چشمی که تو مایهی آرامش و رحمت آن هستی؛ و خوشا به حال پدری که فرزندی چون تو دارد، زیرا از بخشایش و سعادت بهرهمند است.
شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آید / چو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی
شکار را زمانی میتوان کشت که بهخوبی در کمند گرفتار شده باشد؛ اما تو درست هنگامی که ریشهی عشق را در دل من نشاندم، نهال وصال را از بن برکندی و امید پیوند را نابود کردی.
نمودی چند بار از خود که حافظ عهد و پیمانم / کنونت بازدانستم که ناقض عهد و سوگندی
چند بار خود را وفادار به عهد و پیمان نشان دادی، اما اکنون فهمیدم که پیمانشکن و سوگندشکن هستی.
مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیت / تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی
پیش از این در خلوت خود آسوده و از نظر خاطر جمع بودم؛ اما تو ناگهان وارد زندگیام شدی و همهی آرامش و انسجام مرا از میان بردی.
گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر میخواهم / که از من خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی
اگر جان خود را نیز در راهت فدا کنم، باز از تو پوزش میخواهم؛ زیرا از من خدمتی برنمیآید که درخور پسند و شایستهی تو باشد.
ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننماید / چه میگویی چنین شیرین که شوری در من افکندی
اگر با چهرهای گرفته بنشینی و با تندی رفتار کنی، برای من تلخ و ناخوشایند نیست؛ اما تو با سخنان شیرینت چه میگویی که شور و التهاب عشق را در من برمیانگیزی؟
شکایت گفتن سعدی مگر باد است نزدیکت / که او چون رعد مینالد تو همچون برق میخندی
شاید شکایتهای سعدی در نزد تو مانند باد بیاثر است؛ زیرا او همچون رعد از درد مینالد و تو همچون برق، بیاعتنا و درخشان، بر رنج او میخندی.



