
سعدی-غزل شماره 577
خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدی
که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی
گرفتمت که نیامد ز روی خلق آزرم
که بیگنه بکشی از خدا نترسیدی
بپوش روی نگارین و موی مشکین را
که حسن طلعت خورشید را بپوشیدی
هزار بیدل مشتاق را به حسرت آن
که لب به لب برسد جان به لب رسانیدی
محل و قیمت خویش آن زمان بدانستم
که برگذشتی و ما را به هیچ نخریدی
هزار بار بگفتیم و هیچ درنگرفت
که گرد عشق مگرد ای فقیر و گردیدی
تو را ملامت رندان و عاشقان سعدی
دگر حلال نباشد که خود بلغزیدی
به تیغ میزد و میرفت و باز مینگریست
که ترک عشق نگفتی سزای خود دیدی
معنی بیتهای شعر
خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدی
که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی
چه مصلحتی برخلاف آیین محبت دیدی که از کنار ما گذشتی و احوال دوستانت را نپرسیدی؟
گرفتمت که نیامد ز روی خلق آزرم
که بیگنه بکشی از خدا نترسیدی
فرض کنیم از مردم شرم نکردی؛ اما از خدا نترسیدی که بیگناهی را اینگونه آزار دادی و از پای درآوردی؟
بپوش روی نگارین و موی مشکین را
که حسن طلعت خورشید را بپوشیدی
چهرهی زیبا و موهای سیاهت را بپوشان؛ زیرا زیبایی چهرهات حتی درخشش خورشید را تحتالشعاع قرار داده است.
هزار بیدل مشتاق را به حسرت آن
که لب به لب برسد جان به لب رسانیدی
هزار عاشق دلباخته را در آرزوی بوسه و رسیدن لب به لب، از شدت حسرت و انتظار جان به لب کردی.
محل و قیمت خویش آن زمان بدانستم
که برگذشتی و ما را به هیچ نخریدی
آنگاه ارزش و جایگاه خود را دانستم که از کنارم گذشتی و برای ما هیچ ارزشی قائل نشدی.
هزار بار بگفتیم و هیچ درنگرفت
که گرد عشق مگرد ای فقیر و گردیدی
هزار بار به تو گفتیم، اما سخن ما در تو اثر نکرد که ای بینوا، گرد عشق مگرد؛ بااینحال عاشق شدی و گرفتار عشق گشتی.
تو را ملامت رندان و عاشقان سعدی
دگر حلال نباشد که خود بلغزیدی
ای سعدی، دیگر حق نداری رندان و عاشقان را سرزنش کنی؛ زیرا خودت نیز لغزیدی و گرفتار عشق شدی.
به تیغ میزد و میرفت و باز مینگریست
که ترک عشق نگفتی سزای خود دیدی
معشوق با تیغ جفا میزد و دور میشد و دوباره به پشت سر نگاه میکرد؛ گویی میگفت: چون از عشق دست نکشیدی، سزاوار همین کیفر بودی.



