
سعدی-غزل شماره 575
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بودهست
با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت کز دلت به در نکنم
سختتر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک میبود
گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بندهای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندی
معنی بیتهای شعر
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
با خود گفتم مدتی سنگدل باشم و دل به هیچ محبوب و دلبستگی نسپارم.
وان که را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
اما کسی که چشمش به دهان تو افتاده و شیفتهات شده است، دیگر هرگز به پند و اندرز گوش نمیدهد.
خاصه ما را که در ازل بودهست
با تو آمیزشی و پیوندی
بهویژه من که از آغاز آفرینش با تو پیوند و آشنایی داشتهام.
به دلت کز دلت به در نکنم
سختتر زین مخواه سوگندی
به دل خودت سوگند میخورم که هرگز تو را از دل بیرون نکنم؛ از من سوگندی سختتر و استوارتر از این مخواه.
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
دستکم یک لحظه پرده را کنار بزن و رخ بنما تا این آرزومند و مشتاق آرام گیرد.
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
روزگار آنقدر پیر و ناتوان نشده است که دیگر نتواند فرزندی مانند تو به دنیا آورد.
ریش فرهاد بهترک میبود
گر نه شیرین نمک پراکندی
زخم فرهاد شاید بهتر و قابلتحملتر میشد، اگر شیرین با ناز و دلبری بر آن نمک نمیپاشید و دردش را بیشتر نمیکرد.
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
ای کاش خاک راهت بودم تا شاید روزی سایهات بر من میافتاد.
چه کند بندهای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
بندهای که از صمیم دل و جان به معشوق و سرور خود خدمت نکند، چه کاری از او ساخته است؟
سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندی
ای سعدی، دوران نیکنامی و پرهیزکاری سپری شد؛ اکنون چندی نوبت عاشقی و دلدادگی است.



