
سعدی-غزل شماره 572
مپرس از من که هیچم یاد کردی
که خود هیچم فرامش مینگردی
چه نیکوروی و بدعهدی که شهری
غمت خوردند و کس را غم نخوردی
چرا ما با تو ای معشوق طناز
به صلحیم و تو با ما در نبردی
نصیحت میکنندم سردگویان
که برگرد از غمش بی روی زردی
نمیدانند کز بیمار عشقت
حرارت بازننشیند به سردی
ولیکن با رقیبان چارهای نیست
که ایشان مثل خارند و تو وردی
اگر با خوبرویان مینشینی
بساط نیک نامی درنوردی
دگر با من مگوی ای باد گلبوی
که همچون بلبلم دیوانه کردی
چرا دردت نچیند جان سعدی
که هم دردی و هم درمان دردی
معنی بیتهای شعر
مپرس از من که هیچم یاد کردی / که خود هیچم فرامش مینگردی
از من نپرس که آیا مرا به یاد آوردی یا نه؛ زیرا خودت چنان مرا فراموش کردهای که گویی هیچ و بیارزشم.
چه نیکوروی و بدعهدی که شهری / غمت خوردند و کس را غم نخوردی
چه زیبارویِ پیمانشکنی هستی! مردم یک شهر از غم عشق تو رنج بردند، اما تو برای هیچکس غم نخوردی.
چرا ما با تو ای معشوق طناز / به صلحیم و تو با ما در نبردی
ای معشوق دلربا، چرا ما با تو در صلح و سازشیم، اما تو با ما در جنگ و ستیزی؟
نصیحت میکنندم سردگویان / که برگرد از غمش بی روی زردی
سخنگویان بیخبر از عشق مرا پند میدهند که از غم او روی بگردان، پیش از آنکه چهرهات از اندوه زرد شود.
نمیدانند کز بیمار عشقت / حرارت بازننشیند به سردی
آنها نمیدانند که تب و سوزِ عشق تو از جانِ بیمار عاشق با خنکسخنی و سردی از میان نمیرود.
ولیکن با رقیبان چارهای نیست / که ایشان مثل خارند و تو وردی
اما در برابر رقیبان چارهای ندارم؛ زیرا آنان مانند خارند و تو همچون گل سرخ و محبوب دلانگیزی.
اگر با خوبرویان مینشینی / بساط نیک نامی درنوردی
اگر با زیبارویان همنشین میشوی، بساط نیکنامی و پرهیزکاری را برهم میزنی و آبرویت را به خطر میاندازی.
دگر با من مگوی ای باد گلبوی / که همچون بلبلم دیوانه کردی
ای باد خوشبویِ آمیخته با عطر گل، دیگر با من سخن مگو؛ زیرا با یادآوری بوی محبوب، مرا مانند بلبل دیوانه و بیقرار کردی.
چرا دردت نچیند جان سعدی / که هم دردی و هم درمان دردی
چرا درد عشق تو جان سعدی را از پا نیندازد؟ زیرا تو هم درد اویی و هم تنها درمان درد او.



