
سعدی-غزل شماره 636
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیر مناجات است ور رند خراباتی
هر کس قلمی رفتهست بر وی به سرانجامی
فردا که خلایق را دیوان جزا باشد
هر کس عملی دارد من گوش به انعامی
ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم
تو عشق گلی داری من عشق گل اندامی
سروی به لب جویی گویند چه خوش باشد
آنان که ندیدستند سروی به لب بامی
روزی تن من بینی قربان سر کویش
وین عید نمیباشد الا به هر ایامی
ای در دل ریش من مهرت چو روان در تن
آخر ز دعاگویی یاد آر به دشنامی
باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی
ور نه که برد هیهات از ما به تو پیغامی
گر چه شب مشتاقان تاریک بود اما
نومید نباید بود از روشنی بامی
سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی
در کام نهنگان رو گر میطلبی کامی
معنی بیتهای شعر
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
آدم خام و ناآزموده باید بسیار سفر کند و تجربه بیند تا پخته و کامل شود؛ و صوفی نیز تا جام عشق و معرفت را ننوشد، به صفای باطن نمیرسد.
گر پیر مناجات است ور رند خراباتی
هر کس قلمی رفتهست بر وی به سرانجامی
چه کسی اهل عبادت و مناجات باشد و چه رندِ میخانهنشین، سرنوشت هرکس از پیش رقم خورده و سرانجامی برای او مقدر شده است.
فردا که خلایق را دیوان جزا باشد
هر کس عملی دارد من گوش به انعامی
فردا که روز حساب و جزای مردم فرا رسد، هرکس نتیجه عمل خود را میبیند؛ اما من چشم امید به بخشش و لطف خداوند دارم.
ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم
تو عشق گلی داری من عشق گل اندامی
ای بلبل، اگر از عشق و دوری ناله میکنی، من نیز با تو همنوا هستم؛ تو عاشق گلی، اما من عاشق محبوبی گلاندام و زیبارو هستم.
سروی به لب جویی گویند چه خوش باشد
آنان که ندیدستند سروی به لب بامی
کسانی که سرو بلند و زیبایی را کنار جویبار ندیدهاند، میگویند چه منظره خوشی است؛ اما آنان که محبوب سروقد مرا بر لب بام دیدهاند، میدانند که زیبایی او از هر سروی بیشتر است.
روزی تن من بینی قربان سر کویش
وین عید نمیباشد الا به هر ایامی
روزی خواهی دید که من جان و تن خود را فدای آستان او کردهام؛ و برای من هر روزی که در راه عشق او بگذرد، مانند عید و شادی است.
ای در دل ریش من مهرت چو روان در تن
آخر ز دعاگویی یاد آر به دشنامی
ای محبوب، محبت تو در دل زخمی و رنجور من همچون جان در بدن جاری است؛ سرانجام، حتی اگر با دشنام هم باشد، یادی از من کن و مرا از دعای خیر خود بینصیب مگذار.
باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی
ور نه که برد هیهات از ما به تو پیغامی
امید است روزی خودت از حال ما بپرسی؛ وگرنه، افسوس که چه کسی میتواند پیام ما را به تو برساند؟
گر چه شب مشتاقان تاریک بود اما
نومید نباید بود از روشنی بامی
اگرچه شب فراق عاشقان تاریک و دشوار است، نباید از روشنایی بامداد و رسیدن گشایش ناامید شد.
سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی
در کام نهنگان رو گر میطلبی کامی
ای سعدی، مروارید گرانبها را در ساحل دریا نمیتوان یافت؛ اگر خواهان رسیدن به مقصود و بهرهمندی از آن هستی، باید خطر کنی و به کام نهنگان، یعنی ژرفای دریا، بروی.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل پختگی انسان را حاصل تجربه، سفر و گذر از مراحل دشوار زندگی میداند و تأکید میکند که پاکی و صفای باطن بدون تحمل رنج و آزمون به دست نمیآید. او با نگاهی فراتر از ظاهر افراد، پیر، صوفی و رند را در برابر سرانجام اعمالشان یکسان میبیند و معیار ارزشمندی را کردار و نتیجه عمل قرار میدهد. اشاره به روز جزا نشان میدهد که انسان در نهایت با کارنامه خویش سنجیده میشود و امید بیعمل سودی ندارد. در پایان، شاعر با بلبل همآواز میشود و عشق خود را از عشق به گل فراتر، یعنی دلبستگی به زیبایی و جمال انسانی، معرفی میکند.
واژگان دشوار
- پخته: آزموده و باتجربه
- خامی: ناپختگی و بیتجربگی
- صوفی: عارف و اهل تصوف
- صافی: پاک و خالص
- درنکشد جامی: جامی ننوشد؛ کنایه از تحمل رنج و سختی نکردن
- پیر مناجات: پیر و عارف اهل نیایش و راز و نیاز با خدا
- رند: انسان آزاداندیش و بیریا
- خراباتی: اهل خرابات؛ کنایه از عارف رها از ظواهر و ریا
- قلمی رفتهست بر وی: سرنوشت و تقدیر او رقم خورده است
- خلایق: آفریدگان؛ مردم
- دیوان جزا: دفتر یا دادگاه حسابرسی اعمال در روز قیامت
- انعام: پاداش و بخشش
- نالی: ناله و زاری کنی
- همآواز: همصدا و همراه در آواز
- گلاندام: زیبارویی که اندامش مانند گل لطیف و زیباست



