
سعدی-غزل شماره 622
ما سپر انداختیم گر تو کمان میکشی
گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی
گر بکشی بندهایم ور بنوازی رواست
ما به تو مستأنسیم تو به چه مستوحشی
گفتی اگر درد عشق پای نداری گریز
چون بتوانم گریخت تا تو کمندم کشی
دیده فرودوختیم تا نه به دوزخ برد
باز نگه میکنم سخت بهشتی وشی
غایت خوبی که هست قبضه و شمشیر و دست
خلق حسد میبرند چون تو مرا میکشی
موجب فریاد ما خصم نداند که چیست
چاره مجروح عشق نیست به جز خامشی
چند توان ای سلیم آب بر آتش زدن
کآب دیانت برد رنگ رخ آتشی
آدمی هوشمند عیش ندارد ز فکر
ساقی مجلس بیار آن قدح بی هشی
مست می عشق را عیب مکن سعدیا
مست بیفتی تو نیز گر هم از این می چشی
معنی بیتهای شعر
ما سپر انداختیم گر تو کمان میکشی
گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی
ما در برابر تو تسلیم شدهایم؛ اگر تو قصد آزار و تیراندازی داری، بگو دل ما به این خوش نباشد، هرچند تو از این کار خشنود باشی.
گر بکشی بندهایم ور بنوازی رواست
ما به تو مستأنسیم تو به چه مستوحشی
اگر ما را بکشی، باز هم بندگان توییم و اگر نوازشمان کنی نیز شایسته و رواست؛ ما با تو خو گرفتهایم، پس تو چرا از ما بیگانه و گریزان هستی؟
گفتی اگر درد عشق پای نداری گریز
چون بتوانم گریخت تا تو کمندم کشی
گفتی اگر توان تحمل رنج عشق را نداری، فرار کن؛ اما چگونه میتوانم بگریزم، وقتی تو کمند عشق را بر من میاندازی و مرا گرفتار میکنی؟
دیده فرودوختیم تا نه به دوزخ برد
باز نگه میکنم سخت بهشتی وشی
چشم فروبستم تا زیبایی تو مرا به دوزخ عشق نیفکند؛ اما باز به تو نگاه میکنم، زیرا چهرهات بسیار بهشتی و دلفریب است.
غایت خوبی که هست قبضه و شمشیر و دست
خلق حسد میبرند چون تو مرا میکشی
نهایت زیبایی و کمال آن است که قبضه و شمشیر و دستِ تو را در کنار هم ببینند؛ مردم به حال من حسادت میکنند، زیرا تو با دست خودت مرا میکشی.
موجب فریاد ما خصم نداند که چیست
چاره مجروح عشق نیست به جز خامشی
دشمن نمیداند سبب فریاد و نالهی ما چیست؛ کسی که از عشق زخمی شده است، جز خاموشی و شکیبایی چارهای ندارد.
چند توان ای سلیم آب بر آتش زدن
کآب دیانت برد رنگ رخ آتشی
ای سلیم، تا چه اندازه میتوانی با آب پرهیزگاری آتش عشق را خاموش کنی؟ زیرا آب دیانت و زهد، رنگ و سرخیِ چهرهی آتشین عشق را از میان میبرد.
آدمی هوشمند عیش ندارد ز فکر
ساقی مجلس بیار آن قدح بیهشی
انسان خردمند بر اثر اندیشه و نگرانی، آسایش و شادی ندارد؛ ای ساقی مجلس، آن جام بیخودی و بیخبری را بیاور.
مست می عشق را عیب مکن سعدیا
مست بیفتی تو نیز گر هم از این می چشی
ای سعدی، عاشقِ مست را سرزنش نکن؛ زیرا اگر از همین شراب عشق بنوشی، تو نیز مست و بیاختیار بر زمین خواهی افتاد.
تفسیر کلی
در این غزل، سعدی عشق را میدان تسلیم مطلق عاشق در برابر معشوق میداند؛ عاشق حتی در برابر تیر نگاه او سپر نمیگیرد و خود را بیاختیار در بند محبت مییابد. معشوق میتواند عاشق را بیازارد یا نوازش کند، زیرا هر دو رفتار برای او پذیرفتنی است و پیوندی عمیق میان آن دو شکل گرفته است. با اینکه معشوق راه گریز از درد عشق را پیشنهاد میکند، عاشق میداند که از کمند او رهایی ندارد و گریختن از عشق ممکن نیست. در پایان نیز نگاه عاشق میان پرهیز و دلباختگی سرگردان است، اما زیبایی و جلوه بهشتی معشوق او را دوباره به سوی خویش میکشاند.
واژگان دشوار
- سپر انداختن: تسلیم شدن و از مقاومت دست کشیدن
- کمان کشیدن: تیر انداختن؛ کنایه از قصد آزار یا کشتن کردن
- گو: بگو
- دلخوشی: شادمانی و خرسندی
- بنده: فرمانبردار و مطیع
- بنوازی: محبت کنی و لطف نمایی
- رواست: جایز است و پذیرفتنی است
- مستأنس: مأنوس و خوگرفته
- مستوحش: ترسان و بیگانه
- پای داشتن: توان و طاقت داشتن
- گریز: فرار کن
- کمند: طناب یا ریسمانی حلقهدار برای به دام انداختن
- دیده فرودوختن: چشم فروبستن و نگاه نکردن
- دوزخ: جهنم
- بهشتیوش: مانند بهشت؛ بسیار زیبا و دلانگیز
- سخت: بسیار و بهشدت



