
سعدی-غزل شماره 637
ای صوفی سرگردان در بند نکونامی
تا درد نیاشامی زین درد نیارامی
ملک صمدیت را چه سود و زیان دارد
گر حافظ قرآنی یا عابد اصنامی
زهدت به چه کار آید گر راندهٔ درگاهی
کفرت چه زیان دارد گر نیک سرانجامی
بیچارهٔ توفیقند هم صالح و هم طالح
درماندهٔ تقدیرند هم عارف و هم عامی
جهدت نکند آزاد ای صید که در بندی
سودت نکند پرواز، ای مرغ که در دامی
جامی چه بقا دارد در رهگذر سنگی
دور فلک آن سنگست ای خواجه تو آن جامی
این ملک خلل گیرد گر خود ملک رومی
وین روز به شام آید گر پادشه شامی
کام همه دنیا را بر هیچ منه سعدی
چون با دگری باید پرداخت به ناکامی
گر عاقل و هشیاری وز دل خبری داری
تا آدمیت خوانند ورنه کم از انعامی
معنی بیتهای شعر
ای صوفی سرگردان در بند نکونامی / تا درد نیاشامی زین درد نیارامی
ای صوفیِ سرگردان که گرفتار نیکنامی و شهرتی، تا رنج و درد عشق و حقیقت را نچشی، از این اضطراب و ناآرامی رهایی نمییابی.
ملک صمدیت را چه سود و زیان دارد / گر حافظ قرآنی یا عابد اصنامی
پادشاهی و بینیازی خداوند از عبادت یا کفر بندگان سود و زیانی نمیپذیرد؛ چه قرآنخوان باشی و چه بتپرست.
زهدت به چه کار آید گر راندهٔ درگاهی / کفرت چه زیان دارد گر نیک سرانجامی
اگر از درگاه خدا رانده شده باشی، زهد و پارساییات چه سودی دارد؟ و اگر سرانجام نیک داشته باشی، کفر ظاهریات چه زیانی به تو میرساند؟
بیچارهٔ توفیقند هم صالح و هم طالح / درماندهٔ تقدیرند هم عارف و هم عامی
هم نیکوکار و هم گناهکار به یاری و توفیق الهی نیازمندند، و هم عارف و هم عامی در برابر تقدیر خداوند ناتواناند.
جهدت نکند آزاد ای صید که در بندی / سودت نکند پرواز، ای مرغ که در دامی
ای اسیر، تا زمانی که در بند هستی، تلاش تو برای آزادی سودی ندارد؛ و ای پرنده، وقتی در دام افتادهای، پرواز کردنت به جایی نمیرسد.
جامی چه بقا دارد در رهگذر سنگی / دور فلک آن سنگست ای خواجه تو آن جامی
جامی که در مسیر سنگلاخ قرار گرفته باشد، چگونه میتواند سالم و پایدار بماند؟ ای خواجه، گردش روزگار همان سنگ است و تو مانند جامی fragile و شکنندهای.
این ملک خلل گیرد گر خود ملک رومی / وین روز به شام آید گر پادشه شامی
این پادشاهی و حکومت دچار زوال میشود، حتی اگر فرمانروای روم صاحب آن باشد؛ و این روز نیز به شب میرسد، هرچند پادشاه شام بر آن فرمان براند.
کام همه دنیا را بر هیچ منه سعدی / چون با دگری باید پرداخت به ناکامی
ای سعدی، دل به کامیابیها و لذتهای سراسر دنیا مبند؛ زیرا سرانجام ناچار میشوی همه را با ناکامی و به دست دیگری واگذاری.
گر عاقل و هشیاری وز دل خبری داری / تا آدمیت خوانند ورنه کم از انعامی
اگر خردمند و هوشیاری و از حقیقت دل و خویشتن خود آگاهی داری، شایسته است تو را انسان بنامند؛ وگرنه از حیوانات نیز فروتر خواهی بود.
مقدمه و فضای کلی
این غزل با خطاب به صوفیِ سرگردان، ظاهرگرایی و دلبستن به نام و نشانِ زهد و دینداری را به چالش میکشد. سعدی در فضایی تأملبرانگیز و انتقادی، ارزش حقیقی انسان را نه در ادعاهای مذهبی، بلکه در فرجام نیک و توفیق الهی میداند. در پایان، عارف و عامی و صالح و طالح همگی در برابر تقدیر و مشیت خداوند، نیازمند و درمانده تصویر میشوند.
پیام و مفهوم اصلی
پیام اصلی این غزل آن است که ظاهرِ زهد، عبادت، کفر یا عرفان بهتنهایی معیار ارزش و رستگاری انسان نیست؛ زیرا خداوند از اعمال بندگان سود و زیانی نمیبرد و سرنوشت نهایی آنان به توفیق و تقدیر الهی وابسته است. سعدی با نقد خودنمایی و نیکونامی، بر بیاعتباری داوریهای ظاهری تأکید میکند و یادآور میشود که هم صالح و هم طالح، هم عارف و هم عامی، در برابر اراده و تقدیر خداوند نیازمند لطف اویند.



