یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم همراه با معنی و تفسیر

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم

سعدی-غزل شماره 428

 

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم

گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم

چو التماس برآمد هلاک باکی نیست

کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم

ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح

بر آفتاب که امشب خوش است با قمرم

ندانم این شب قدر است یا ستاره روز

تویی برابر من یا خیال در نظرم

خوشا هوای گلستان و خواب در بستان

اگر نبودی تشویش بلبل سحرم

بدین دو دیده که امشب تو را همی‌بینم

دریغ باشد فردا که دیگری نگرم

روان تشنه برآساید از وجود فرات

مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه‌ترم

چو می‌ندیدمت از شوق بی‌خبر بودم

کنون که با تو نشستم ز ذوق بی‌خبرم

سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست

به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم

میان ما به جز این پیرهن نخواهد بود

و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم

مگوی سعدی از این درد جان نخواهد برد

بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم

 

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی سرشار از شور عشق، دل‌سپردگی و بی‌پروایی در برابر رنج و فناست. شاعر در فضایی عاشقانه و گرم، وصال یار را چنان ارزشمند می‌داند که حتی سوختن و هلاکت نیز در برابر آن ناچیز می‌نماید. زبان شعر آمیزه‌ای از لذت عاشقانه، تسلیم عارفانه و تصویرهای آتشین و حسی است.

معنی بیت‌های شعر

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم

امشب که در آغوش یار زیباروی خویش هستم، اگر مرا مانند عود بر آتش بسوزانند نیز غمی ندارم.

چو التماس برآمد هلاک باکی نیست
کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم

اکنون که چاره‌جویی و التماس به پایان رسیده است، از مرگ بیمی ندارم؛ تیرهای بلا هر کجا هستند، بیایند، زیرا من آماده‌ام و خود را سپر آن‌ها می‌کنم.

ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح
بر آفتاب که امشب خوش است با قمرم

ای آسمان، لحظه‌ای دریچه‌ی صبح را به روی خورشید ببند، زیرا امشب بودن من در کنار این یار ماه‌روی بسیار خوش و دلپذیر است.

ندانم این شب قدر است یا ستاره روز
تویی برابر من یا خیال در نظرم

نمی‌دانم این شب، شب قدر است یا روزی روشن و پربرکت؛ همچنین نمی‌دانم تو واقعاً در برابر من نشسته‌ای یا تنها خیالی در چشم و ذهن منی.

خوشا هوای گلستان و خواب در بستان
اگر نبودی تشویش بلبل سحرم

هوای گلستان و خوابیدن در باغ چه دلپذیر است، اگر نگرانی و آشفتگیِ آواز بلبلِ سحرگاهی تو در میان نبود.

بدین دو دیده که امشب تو را همی‌بینم
دریغ باشد فردا که دیگری نگرم

با این دو چشم خود امشب تو را می‌بینم؛ افسوس خواهد بود اگر فردا ناچار شوم شخص دیگری را ببینم.

روان تشنه برآساید از وجود فرات
مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه‌ترم

هر تشنه‌ای با رسیدن به رود فرات آرام می‌گیرد، اما فراتِ عشق و دیدار تو از سر من گذشته و با این حال تشنگی‌ام بیشتر شده است.

چو می‌ندیدمت از شوق بی‌خبر بودم
کنون که با تو نشستم ز ذوق بی‌خبرم

پیش از آن‌که تو را ببینم، از شدت شوق و انتظار بی‌قرار و بی‌خود بودم؛ اکنون هم که در کنارت نشسته‌ام، از شدت شادی و لذت، از خود بی‌خبرم.

سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست
به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم

با من سخن بگو، زیرا هیچ بیگانه‌ای نزد ما نیست؛ جز شمع کسی حضور ندارد و همین حالا زبان شمع را نیز خواهم برید تا راز ما را فاش نکند.

میان ما به جز این پیرهن نخواهد بود
و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم

میان من و تو جز این پیراهن چیزی فاصله نخواهد داشت؛ و اگر همین پیراهن هم مانع و حجابی شود، آن را تا پایین دامن پاره خواهم کرد.

مگوی سعدی از این درد جان نخواهد برد
بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم

نگو سعدی از درد عشق جان سالم به در نخواهد برد؛ بلکه بگو جان خود را کجا ببرم تا از رنج و اندوه عشق تو رهایی یابم.

نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل، سرمستی و آرامش خود را از هم‌نشینی با یار بیان می‌کند و نشان می‌دهد که در پرتو عشق، از رنج و بلا هراسی ندارد؛ چنان‌که حضور معشوق، شب را برای او به شبی قدر و رؤیایی دل‌انگیز بدل کرده است.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤