شب دراز به امید صبح بیدارم همراه با معنی و تفسیر

شب دراز به امید صبح بیدارم

سعدی-غزل شماره 429

 

شب دراز به امید صبح بیدارم

مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم

عجب که بیخ محبت نمی‌دهد بارم

که بر وی این همه باران شوق می‌بارم

از آستانه خدمت نمی‌توانم رفت

اگر به منزل قربت نمی‌دهی بارم

به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتی

بیا و زنده جاوید کن دگربارم

چه روزها به شب آورده‌ام در این امید

که با وجود عزیزت شبی به روز آرم

چه جرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی

چه کرده‌ام که به هجران تو سزاوارم

هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم

هنوز با همه بی مهریت طلبکارم

من از حکایت عشق تو بس کنم هیهات

مگر اجل که ببندد زبان گفتارم

هنوز قصه هجران و داستان فراق

به سر نرفت و به پایان رسید طومارم

اگر تو عمر در این ماجرا کنی سعدی

حدیث عشق به پایان رسد نپندارم

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

یکی تمام بود مطلع بر اسرارم

 

مقدمه و فضای کلی

این غزل بازتابی از شوق و بی‌قراری عاشقانه در شبِ فراق است؛ شبی که شاعر با امید رسیدن نسیم سحر و بوی محبوب، بیدار مانده است. فضای شعر آکنده از انتظار، دلتنگی و امیدی شکننده به وصال است. تعبیر «بیخ محبت» نیز عشق را به ریشه‌ای تشبیه می‌کند که هنوز ثمر نداده و رنج عاشق را آشکارتر می‌سازد.

معنی بیت‌های شعر

شب دراز به امید صبح بیدارم
مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم

شب طولانی را به امید دمیدن صبح بیدار می‌مانم؛ شاید نسیم سحرگاهی بوی تو را برایم بیاورد.

عجب که بیخ محبت نمی‌دهد بارم
که بر وی این همه باران شوق می‌بارم

شگفتا که نهال محبت، با اینکه این‌همه باران شوق و اشتیاق بر آن می‌بارم، میوه نمی‌دهد.

از آستانه خدمت نمی‌توانم رفت
اگر به منزل قربت نمی‌دهی بارم

اگر مرا به جایگاه نزدیکی و وصال خود راه نمی‌دهی، باز هم نمی‌توانم از آستان خدمتت دور شوم.

به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتی
بیا و زنده جاوید کن دگربارم

با شمشیر جدایی مرا کشتی و رفتی؛ بازگرد و دوباره مرا زندگی جاودانه ببخش.

چه روزها به شب آورده‌ام در این امید
که با وجود عزیزت شبی به روز آرم

چه روزهای بسیاری را با این امید به شب رسانده‌ام که شبی را در کنار وجود عزیزت به صبح برسانم.

چه جرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی
چه کرده‌ام که به هجران تو سزاوارم

چه گناهی از من سر زده است که با من سخن نمی‌گویی؟ چه کرده‌ام که شایسته دوری از تو شده‌ام؟

هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم
هنوز با همه بی مهریت طلبکارم

با وجود پیمان‌شکنی‌هایت، هنوز برایت دعا می‌کنم؛ و با همه بی‌مهری‌هایت، همچنان خود را از تو طلبکار محبت می‌دانم.

من از حکایت عشق تو بس کنم هیهات
مگر اجل که ببندد زبان گفتارم

دریغا که نمی‌توانم از بازگفتن داستان عشق تو دست بردارم؛ مگر آنکه مرگ زبان سخن گفتنم را ببندد.

هنوز قصه هجران و داستان فراق
به سر نرفت و به پایان رسید طومارم

هنوز داستان جدایی و حکایت دوری من به پایان نرسیده است، اما طومار عمر و نوشته زندگی‌ام به پایان رسیده است.

اگر تو عمر در این ماجرا کنی سعدی
حدیث عشق به پایان رسد نپندارم

ای سعدی، اگر تمام عمر خود را نیز در این ماجرا صرف کنی، گمان نمی‌کنم داستان عشق به پایان برسد.

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
یکی تمام بود مطلع بر اسرارم

از راز و احوال دوست جز نزد خود او سخن نمی‌گویم؛ زیرا تنها اوست که به‌طور کامل از اسرار من آگاه است.

نتیجه‌گیری

این غزل بیانگر شکیبایی عاشق در فراق و امیدواری او به وصال یار است؛ عاشق با وجود رنج هجران، همچنان بر آستان محبوب می‌ماند و تنها دیدار او را مایه نجات و زندگی دوباره می‌داند.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤