نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم همراه با معنی و تفسیر

نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم

سعدی-غزل شماره 427

 

نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم

برفت در همه عالم به بی دلی خبرم

نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم

نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم

من از تو روی نخواهم به دیگری آورد

که زشت باشد هر روز قبله دگرم

بلای عشق تو بر من چنان اثر کرده‌ست

که پند عالم و عابد نمی‌کند اثرم

قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند

میان آن همه تشویش در تو می‌نگرم

به جان دوست که چون دوست در برم باشد

هزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم

نشان پیکر خوبت نمی‌توانم داد

که در تأمل او خیره می‌شود بصرم

تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبود

که هر چه در نظر آید از آن ضعیفترم

به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی

و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم

مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی

خیال روی تو بر می‌کند به یک دگرم

 

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی فضای سوگ‌وار و اندوهگینِ جدایی از یار را بازتاب می‌دهد. شاعر از ماندگاری خیال محبوب در ذهن و آشکار شدن بی‌دلی خویش در جهان سخن می‌گوید و ناتوانی خود را در رسیدن و هم‌نشینی با او بیان می‌کند. زبان شعر سرشار از حسرت، دلتنگی و شکایت از بخت ناسازگار است.

معنی بیت‌های شعر

نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم
برفت در همه عالم به بی دلی خبرم

از زمانی که تو رفتی، خیال و تصویرت از برابر چشمانم دور نشده است؛ و خبر بی‌دلی و عاشقی من در همه‌جا پراکنده شده است.

نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم
نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم

نه آن‌قدر بخت و اقبال دارم که با تو همنشین شوم و نه آن‌قدر صبر و توان دارم که از عشق و یاد تو دست بردارم.

من از تو روی نخواهم به دیگری آورد
که زشت باشد هر روز قبله دگرم

من هرگز از تو روی نمی‌گردانم و به دیگری دل نمی‌بندم؛ زیرا شایسته نیست که انسان هر روز قبله و معشوقی تازه داشته باشد.

بلای عشق تو بر من چنان اثر کرده‌ست
که پند عالم و عابد نمی‌کند اثرم

رنج و گرفتاری عشق تو چنان در من اثر گذاشته است که نه اندرز مردم و نه نصیحت عابدان در من تأثیری دارد.

قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند
میان آن همه تشویش در تو می‌نگرم

حتی اگر در روز قیامت مرا به دادگاه رستاخیز ببرند، در میان آن همه آشفتگی و هراس، چشم از تو برنمی‌دارم و به تو می‌نگرم.

به جان دوست که چون دوست در برم باشد
هزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم

به جان دوست سوگند، هنگامی که یار در آغوش من باشد، اگر هزار دشمن نیز بر سرم هجوم آورند، هیچ اندوهی به دل راه نمی‌دهم.

نشان پیکر خوبت نمی‌توانم داد
که در تأمل او خیره می‌شود بصرم

نمی‌توانم وصفی از اندام زیبای تو ارائه کنم؛ زیرا هنگام اندیشیدن و نگریستن به زیبایی تو، چشمم از شدت حیرت خیره و ناتوان می‌شود.

تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبود
که هر چه در نظر آید از آن ضعیفترم

اگر تو نیز مرا نشناسی، شگفت نیست؛ زیرا من از هر چیزی که به چشم می‌آید، ناتوان‌تر و ناچیزترم.

به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی
و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم

به جان و سرم سوگند که هرگز از رسیدن به وصال تو روی نمی‌گردانم، حتی اگر هزار سرزنش و ملامت بر جان و سرم فرود آید.

مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی
خیال روی تو بر می‌کند به یک دگرم

از من مپرس، ای سعدی، چرا پریشان و آشفته‌ای؛ زیرا خیال چهرهٔ تو مرا از حالی به حالی دیگر می‌کشاند و آرام و قرارم را از میان می‌برد.

نتیجه‌گیری

این غزل بیانگر دلدادگی عمیق و وفاداری عاشقانه‌ای است که فراق و پند دیگران نیز نمی‌تواند آن را از دل سعدی بزداید.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤