می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم همراه با معنی و تفسیر

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

سعدی-غزل شماره 426

 

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم

می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم

که من بی‌دل بی یار نه مرد سفرم

خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست

سازگاری نکند آب و هوای دگرم

وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم

غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم

پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد

بار می‌بندم و از بار فروبسته‌ترم

چه کنم دست ندارم به گریبان اجل

تا به تن در ز غمت پیرهن جان بدرم

آتش خشم تو برد آب من خاک آلود

بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم

هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی

حرف‌ها بینی آلوده به خون جگرم

نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر

تا به سینه چو قلم بازشکافند سرم

به هوای سر زلف تو درآویخته بود

از سر شاخ زبان برگ سخن‌های ترم

گر سخن گویم من بعد شکایت باشد

ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم

خار سودای تو آویخته در دامن دل

ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم

بصر روشنم از سرمه خاک در توست

قیمت خاک تو من دانم کاهل بصرم

گر چه در کلبه خلوت بودم نور حضور

هم سفر به که نماندست مجال حضرم

سرو بالای تو در باغ تصور برپای

شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم

گر به تن بازکنم جای دگر باکی نیست

که به دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم

گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند

شرم بادم که همان سعدی کوته نظرم

به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم

گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم

شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو

به مگسران ملامت ز کنار شکرم

از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

 

مقدمه و فضای کلی

این غزل فضایی سرشار از حسرت، دلتنگی و اندوهِ جدایی دارد. شاعر در حال رفتن، با نگاهی واپسین به گذشته و یار از دست‌رفته، بی‌اختیاری و بی‌پناهی خود را بیان می‌کند. حرکت جسمانی او در این ابیات، نمادی از رنجی درونی و دل‌کندن دشوار از محبوب است.

معنی بیت‌های نخستین

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم
خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم

می‌روم و از روی حسرت به پشت سر نگاه می‌کنم؛ چنان بی‌اختیار و ناتوانم که نمی‌دانم چگونه قدم برمی‌دارم و زمین را زیر پا می‌گذارم.

می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم
که من بی‌دل بی یار نه مرد سفرم

بی‌دل و بی‌یار می‌روم، اما یقین دارم که منِ بی‌دل و بی‌یار توان سفر و دوری را ندارم.

خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب و هوای دگرم

وجود و جان من تنها به اثر نفس و سخن تو زنده است و با هیچ آب‌وهوا و محیط دیگری سازگار نیست.

وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم
غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم

آه، اگر شبی را در کوی تو به صبح برسانم، ناله و آه سحرگاهی من چنان بلند خواهد بود که در عالم ملکوت غوغا برپا می‌شود.

پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد
بار می‌بندم و از بار فروبسته‌ترم

هنگام رفتن، پاهایم سست و گرفتار می‌شود، همان‌گونه که دلم گرفتار است؛ بار سفر می‌بندم، اما خودم از آن بار بسته‌تر و گرفتارترم.

چه کنم دست ندارم به گریبان اجل
تا به تن در ز غمت پیرهن جان بدرم

چه کنم؟ نمی‌توانم گریبان مرگ را بگیرم تا از شدت اندوه تو، پیراهن جان را از تن بیرون بیاورم و جان بسپارم.

آتش خشم تو برد آب من خاک آلود
بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم

آتش خشم تو همه هستی و آبروی خاک‌آلود مرا از میان برد؛ پس از این، باد خبر مرا به گوش تو خواهد رساند.

هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی
حرف‌ها بینی آلوده به خون جگرم

هر صفحه‌ای از طومار اندوه من را که بگشایی، سخنانی خواهی دید که با خون دل و جگر من نوشته و آلوده شده‌اند.

نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر
تا به سینه چو قلم بازشکافند سرم

گمان مبر که حتی در سخت‌ترین شرایط سخنی بر زبان آورم؛ اگر سرم را مانند قلم تا سینه بشکافند، باز هم راز خود را فاش نمی‌کنم.

به هوای سر زلف تو درآویخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخن‌های ترم

بر اثر شوق و آرزوی زلف تو، برگ‌های تازه و لطیف سخنانم بر شاخه زبانم روییده و بدان آویخته بود.

معنی بیت‌های پایانی

گر سخن گویم من بعد شکایت باشد / ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم

اگر پس از این سخنی بگویم، از روی شکایت خواهد بود؛ و اگر از دست تو شکایت کنم، نزد چه کسی ببرم؟

خار سودای تو آویخته در دامن دل / ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم

خار عشق و خیال تو در دامن دل من آویخته است؛ بنابراین شرم دارم که در اطراف گلستان و میان گل‌ها بگردم.

بصر روشنم از سرمه خاک در توست / قیمت خاک تو من دانم کاهل بصرم

روشنی چشم من از سرمه‌ای است که از خاک آستان تو ساخته‌ام؛ من که اهل بصیرتم، ارزش خاک پای تو را می‌دانم.

گر چه در کلبه خلوت بودم نور حضور / هم سفر به که نماندست مجال حضرم

هرچند در کلبه خلوت خود از نور حضور تو بهره‌مند بودم، اما داشتن همسفر بهتر است؛ زیرا دیگر فرصت ماندن و حضور در آن خلوت برایم باقی نمانده است.

سرو بالای تو در باغ تصور برپای / شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم

در باغ خیال، قامت سروگون تو را پیش چشم دارم؛ از این رو شرم می‌کنم که به قامت صنوبر نگاه کنم.

گر به تن بازکنم جای دگر باکی نیست / که به دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم

اگر جسمم در جای دیگری باشد، باکی نیست؛ زیرا دل من همچون خدمتگزاری، غاشیه بر سر، در رکاب توست.

گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند / شرم بادم که همان سعدی کوته نظرم

اگر بر اثر سفر و دوری، از تو جدا بمانم، شرمنده خواهم بود که همچنان همان سعدی کوتاه‌نظر و بی‌خبر باشم.

به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم / گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم

با پای خود رفتم، اما اگر دست قضا و قدرم به دامان تو نرسد، ناچارم با سر و با حالت درماندگی بازگردم.

شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو / به مگسران ملامت ز کنار شکرم

از سر گستاخی همچون مگسی به کنارت نزدیک شدم و رقیب مرا دور کرد؛ اکنون مگس‌رانان و سرزنش‌کنندگان، مرا از کنار آن شیرینی و محبوبیت دور می‌کنند.

از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز / می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

من بدبخت هنوز از دیدن پشت سر و دور شدن از تو سیر نشده‌ام؛ می‌روم، اما از شدت حسرت پیوسته به پشت سر نگاه می‌کنم.

«»

نتیجه‌گیری

این غزل بیانگر دلتنگی و ناتوانی عاشقی است که دوری از یار را تاب نمی‌آورد و زندگی و هستی خود را وابسته به حضور و لطف او می‌داند.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤