
سعدی-غزل شماره 628
دل دیوانگیم هست و سر ناباکی
که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی
سر به خمخانه تشنیع فرو خواهم برد
خرقه گو در بر من دست بشوی از پاکی
دست در دل کن و هر پرده پندار که هست
بدر ای سینه که از دست ملامت چاکی
تا به نخجیر دل سوختگان کردی میل
هر زمان بسته دلی سوخته بر فتراکی
انت ریان و کم حولک قلب صاد
انت فرحان و کم نحوک طرف باکی
یا رب آن آب حیات است بدان شیرینی
یا رب آن سرو روان است بدان چالاکی
جامهای پهنتر از کارگه امکانی
لقمهای بیشتر از حوصله ادراکی
در شکنج سر زلف تو دریغا دل من
که گرفتار دو مار است بدین ضحاکی
آه من باد به گوش تو رساند هرگز
که نه ما بر سر خاکیم و تو بر افلاکی
الغیاث از تو که هم دردی و هم درمانی
زینهار از تو که هم زهری و هم تریاکی
سعدیا آتش سودای تو را آبی بس
باد بی فایده مفروش که مشتی خاکی
معنی بیتهای شعر
دل دیوانگیم هست و سر ناباکی
که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی
دلم هوای دیوانگی دارد و سرم سودای بیباکی؛ دیگر صبر کردن و غمگین بودن چارهساز نیست.
سر به خمخانه تشنیع فرو خواهم برد
خرقه گو در بر من دست بشوی از پاکی
سرم را با بیاعتنایی به میخانه خواهم برد؛ ای خرقه، از من دست بشوی و دیگر مرا به پاکی و پرهیزکاری دعوت مکن.
دست در دل کن و هر پرده پندار که هست
بدر ای سینه که از دست ملامت چاکی
ای دل، درون خود را بکاو و هر پردهٔ پندار و خیال را پاره کن؛ ای سینه، از سرزنش مردم چاکچاک شدهای.
تا به نخجیر دل سوختگان کردی میل
هر زمان بسته دلی سوخته بر فتراکی
از زمانی که به شکار دل عاشقان سوخته روی آوردهای، پیوسته دل سوختهای را به کمند عشق خویش گرفتار میکنی.
انت ریان و کم حولک قلب صاد
انت فرحان و کم نحوک طرف باکی
تو سیراب و بینیازی، در حالی که دلهای تشنهٔ بسیاری پیرامونت هستند؛ تو شادمانی، در حالی که چشمهای گریان بسیاری به سوی تو دوخته شده است.
یا رب آن آب حیات است بدان شیرینی
یا رب آن سرو روان است بدان چالاکی
خدایا، آیا آن محبوب به سبب شیرینیاش آب حیات است؟ و آیا به سبب چالاکی و زیباییاش سرو روان است؟
جامهای پهنتر از کارگه امکانی
لقمهای بیشتر از حوصله ادراکی
آرزو و خواستهای دارم که از توان و گنجایش امکانات فراتر است و بهرهای میطلبم که فهم و توان درک من بیش از آن را برنمیتابد.
در شکنج سر زلف تو دریغا دل من
که گرفتار دو مار است بدین ضحاکی
دریغا که دل من در پیچوتاب زلف تو گرفتار است؛ گویی مانند ضحاک، در میان دو مار اسیر شده است.
آه من باد به گوش تو رساند هرگز
که نه ما بر سر خاکیم و تو بر افلاکی
کاش آه و نالهٔ من روزی به گوش تو برسد؛ زیرا ما بر خاک افتادهایم و تو در جایگاهی بلند و آسمانی قرار داری.
الغیاث از تو که هم دردی و هم درمانی
زینهار از تو که هم زهری و هم تریاکی
از تو فریادرس میخواهم، زیرا هم درد منی و هم درمان من؛ و از تو پناه میجویم، زیرا هم زهرآگینی و هم پادزهر و شفابخش.
سعدیا آتش سودای تو را آبی بس
باد بی فایده مفروش که مشتی خاکی
ای سعدی، برای خاموش کردن آتش عشق و اشتیاق تو تنها اندکی آب کافی است؛ بیهوده خود را بزرگ و ارزشمند مشمار، زیرا در حقیقت مشتی خاک هستی.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل از دل دیوانه و بیقرار عاشقی سخن میگوید که دیگر توان شکیبایی و تحمل اندوه را ندارد. او با روی آوردن به خمخانه و کنار گذاشتن خرقهٔ زهد، مخالفت خود را با ظاهرسازی و داوریهای اهل ملامت نشان میدهد. شاعر از دل میخواهد پردههای پندار را بدرد و حقیقت عشق را بیپیرایه آشکار کند، هرچند سینهاش از سرزنش دیگران چاکچاک شده باشد. در پایان، معشوق یا عشق به نخجیر دلهای سوخته گرایش یافته و پیوسته دلهای عاشقان را گرفتار و مجروح خویش میکند.
واژگان دشوار
- دیوانگی: آشفتگی و بیخویشتنیِ ناشی از عشق
- ناباکی: بیپروایی و گستاخی
- شکیبایی: بردباری و تحمل
- اندهناکی: اندوهگینی و غمزدگی
- خمخانه: میخانه و محل نگهداری شراب
- تشنیع: سرزنش، نکوهش و بدگویی
- خرقه: جامهٔ درویشان؛ کنایه از زهد و پارسایی
- در بر گرفتن: پوشیدن و بر تن داشتن
- دست شستن: رها کردن و چشم پوشیدن
- پاکی: پارسایی و پرهیزگاری
- پردهٔ پندار: حجاب خیال و تصورهای نادرست
- بدر: پاره کن و بشکاف
- ملامت: سرزنش و نکوهش
- چاکی: شکافته و پارهشده
- نخجیر: شکار
- سوختگان: عاشقان رنجدیده و دلباختگان
- فتراک: بندی چرمی که به زین اسب میبندند و شکار را بدان آویزان میکنند



