
سعدی-غزل شماره 596
چون است حال بستان ای باد نوبهاری
کز بلبلان برآمد فریاد بیقراری
ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری
یا خلوتی برآور یا برقعی فرو هل
ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری
هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه آید باران نوبهاری
عود است زیر دامن یا گل در آستینت
یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گلها چون گل میان خاری
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این میکشد به زورم وآن میکشد به زاری
ور قید میگشایی وحشی نمیگریزد
در بند خوبرویان خوشتر که رستگاری
زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری
عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
اندر امیدواری کاین عمر صرف کردیم
ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بود که صورت بر قبله مینگاری
هر درد را که بینی درمان و چارهای هست
درمان درد سعدی با دوست سازگاری
معنی بیتهای شعر
چون است حال بستان ای باد نوبهاری / کز بلبلان برآمد فریاد بیقراری
ای باد بهاری، حال باغ چگونه است که از بلبلانش فریاد بیقراری و ناله برمیخیزد؟
ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن / مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری
ای محبوب که همچون گنج نوشدارویی، به حال رنجدیدگان توجه کن؛ تو در حالی که مرهم در دست داری، ما را زخمی و بیدرمان رها میکنی.
یا خلوتی برآور یا برقعی فرو هل / ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری
یا خود را از مردم پنهان کن و در خلوت بمان، یا نقابی بر چهره بیفکن؛ وگرنه با چهره زیبای خود، همچون شیرین، جهان را پر از شور و آشوب خواهی کرد.
هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد / چون بر شکوفه آید باران نوبهاری
لطافت و زیبایی چهرهات هر لحظه عرقی بر آن مینشاند، مانند باران بهاری که بر شکوفهها میبارد.
عود است زیر دامن یا گل در آستینت / یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری
آیا زیر دامنت چوب خوشبوی عود داری، یا در آستینت گل پنهان کردهای، یا در گریبانت مشک است؟ نشان بده ببینیم چه عطر و زیبایی با خود داری.
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت / تو در میان گلها چون گل میان خاری
گل در برابر چهره دلربای تو هیچ شباهتی و ارزشی ندارد؛ تو در میان گلها مانند گل سرخ در میان خارها، بیهمتا و برجستهای.
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو / این میکشد به زورم وآن میکشد به زاری
زلف کمندوار تو مرا به زور میکشد و کمان ابرویت با ناز و زاری مرا اسیر خود میکند؛ هر یک از این دو، به شیوهای مرا گرفتار کردهاند.
ور قید میگشایی وحشی نمیگریزد / در بند خوبرویان خوشتر که رستگاری
حتی اگر بند و زنجیر مرا بگشایی، این عاشقِ وحشی از تو نمیگریزد؛ زیرا اسیر و گرفتار خوبرویان بودن، از رهایی و رستگاری خوشتر است.
زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی / چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری
در آغاز آنقدر وفاداری نشان دادی که دل مرا ربودی؛ اما هنگامی که عشق من به تو استوار شد، در یاری و وفاداری سستی کردی.
عمری دگر بباید بعد از فراق ما را / اندر امیدواری کاین عمر صرف کردیم
پس از این جدایی، عمری دیگر لازم است تا زندگی کنیم؛ زیرا این عمر را در انتظار و امید وصال تو گذراندیم.
ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت / باطل بود که صورت بر قبله مینگاری
میترسم نماز آن صوفی که با خیال تو همنشین است، باطل باشد؛ زیرا در هنگام نماز، تصویر چهره تو را به جای قبله در ذهن خود مینگارد.
هر درد را که بینی درمان و چارهای هست / درمان درد سعدی با دوست سازگاری
برای هر دردی که ببینی درمان و چارهای وجود دارد؛ اما درمان درد سعدی، سازگاری و همراهی با دوست و رسیدن به اوست.



