بایگانی‌های غزلیات مخفی بدخشی - صفحه 4 از 7 - ادبستان شعر پارسی

جان که گشته بسمل آن تیغ ابرو برطرف

مخفی بدخشی – غزل شماره 44 قلاب گیسو جان که گشته بسمل آن تیغ ابرو برطرف دل که خون کردست آن لعل سخنگو برطرف ناوک مژگان و تیر غمزه اش را سینه ام گر هدف شد باد مزد شست و بازو برطرف سر که در راه وفا بر باد دادم حیف نیست تن که گردیده … ادامه

خوش آن روزی که در کوی تو ای آرام جان فارغ

مخفی بدخشی – غزل شماره 43 آزادگان خوش آن روزی که در کوی تو ای آرام جان فارغ نشینم شادمان و از زبان این و آن فارغ نمیدانستم از اول طریق گوشه گیری را نگاه چشم میگون تو کردم از جهان فارغ شدی دیوانه تا از قید عالم وارهی ای دل به صحرا هم نخواهم … ادامه

به وصال تو نگردند رقیبان قانع

مخفی بدخشی – غزل شماره 42 حب جنون به وصال تو نگردند رقیبان قانع در خیالت من غمدیده به هجران قانع خواهم آخر که به دشنام کنی خرسندش آنکه زین پیش نگردیده به احسان قانع قیس را حب جنون بیشتر از لیلی بود عاشق آن است که شد با غم جانان قانع در غم دوست … ادامه

چون غایب است شمع من از انجمن چه حظ

مخفی بدخشی – غزل شماره 41 زهر فراق چون غایب است شمع من از انجمن چه حظ سرو چمانم ار نبود در چمن چه حظ دور از گل عذرا تو ای نوبهار من از سیر لاله زار و گل و نسترن چه حظ کامی که زهر گشته ز زهر فراق توست گر شهد و شکرش … ادامه

تا که دارد دل به آن شوخ سخنگو اختلاط

مخفی بدخشی – غزل شماره 40 اختلاط تا که دارد دل به آن شوخ سخنگو اختلاط کرده از بیگانه و از خویش یکسو اختلاط تا تو رفتی از چمن ای سرو گلرخسار من قمریان را نیست با هم غیر کوکو اختلاط گشته خون از رشک در بر این دل صد پاره ام تا فتاده شانه … ادامه

یار هم بزم رقیب و گفتگوی ما غلط

مخفی بدخشی – غزل شماره 39 خاطر غمدیده یار هم بزم رقیب و گفتگوی ما غلط خون دل از دیده می ريزیم چون مینا غلط وعده های بی وفایی ها همه مکر و فریب دی غلط امشب غلط امروز و هم فردا غلط چند می پرسی ز ما حال دل غمدیده را دل به پیش … ادامه

هر چند غنچه راست ز باد بهار فیض

مخفی بدخشی – غزل شماره 38 شاخ بریده هر چند غنچه راست ز باد بهار فیض دارد دلم ز نگهت گیسوی یار فیض گلها به باغ ار ببرند از بهار فیض برده بهار از گل رویش هزار فیض همچون درخت خشک ز باران نوبهار ما برده ایم از مژه ی اشکبار فیض جز نام از … ادامه

تنها نه ز شوقت دل دیوانه کند رقص

مخفی بدخشی – غزل شماره 37 دیوانه ی عشق تنها نه ز شوقت دل دیوانه کند رقص قمری و گل و بلبل و پروانه کند رقص هرگز نبود لایق این مرتبه منصور عشق است که بر دار چو مستانه کند رقص دیدار طلب، کعبه و بتخانه نداند هر جا که بود جلوه ی جانانه کند … ادامه

خرامان گر شود بر طرف گلشن قد رعنایش

مخفی بدخشی – غزل شماره 36 خوبان عالم خرامان گر شود بر طرف گلشن قد رعنایش به پابوسش  فتد سرو سهی چون سایه بر پایش پریشان بود روزعاشق از زلف پریشانش کنون صد عقده ها دارد به دل از اشک گیرایش دل ازخوبان عالم برده است آن لعبت چینی که در کشمیر و در ایران … ادامه

آن شوخ جفاکار که لب چون شکرستش

مخفی بدخشی – غزل شماره 35 دلبر عیار آن شوخ جفاکار که لب چون شکرستش آن دلبر عیار که رخ چون قمرستش گرسوی من غم زده آید عجبی نیست شاهان همه جا سوی غریبان گذرستش بر کبک دلم چنگل شهباز شد از رشک آن دست رسایی که وی اندر کمرستش هر چند که دلدار وفادار … ادامه

ای دل از عیش دو عالم یک قلم بیگانه باش

مخفی بدخشی – غزل شماره 34 بار منت ای دل از عیش دو عالم یک قلم بیگانه باش همچو مجنون در ره عشقش برو مردانه باش باش در صحرا چو مجنون شاه ملک بی غمی شو برون از قید و هم فارغ ز فکر خانه باش عافیت خواهی ز اسباب تعلق دور باش مست و … ادامه

سر به سر خام است کار بلهوس

مخفی بدخشی – غزل شماره 33 شعار بوالهوس سر به سر خام است کار بلهوس پخته کی گرد خمار بلهوس شمع هر بزم عندلیب گل است نیست بر کس اعتبار بلهوس خار و گل یکسان بود در چشم او هست چون طفلان شعار بلهوس کی وفادار تو گردد گر کنی نقد جان خود نثار بلهوس … ادامه