بایگانی‌های غزلیات مخفی بدخشی - صفحه 3 از 7 - ادبستان شعر پارسی

یا رب بلای هجران دیدم ندیده بودم

مخفی بدخشی – غزل شماره 56 باغ حسن یا رب بلای هجران دیدم ندیده بودم این درد مرگ درمان دیدم ندیده بودم با خنده کشت ما را آن بیوفا خدا را قهری به لطف پنهان دیدم ندیده بودم صد فتنه در نگاهی، صد غمزه در ادایی شوخی چنین به دوران  دیدم ندیده بودم در باغ … ادامه

تا که دل سودا به خوبان کرده ایم

مخفی بدخشی – غزل شماره 55 شرط عشق تا که دل سودا به خوبان کرده ایم در قمار عشق تاوان کرده ایم ناله و افغان نباشد شرط عشق آتش اندر سینه پنهان کرده ایم نیست یک اهل دل اندر روزگار جا چو مجنون در بیابان کرده ایم بوالعجب دیدیم اوضاع جهان عقل را بر خویش … ادامه

گر نامه به آن شوخ ستمکار نویسم

مخفی بدخشی – غزل شماره 54 افسانه ی اخبار گر نامه به آن شوخ ستمکار نویسم خواهم که همه شکوه ز آزار نویسم بیداد تو در نامه و مکتوب نگنجد باید که چو افسانه در اخبار نویسم آن دم که جفاهای تو تحریر نمایم صد بار کنم پاره و صد بار نویسم هر چند بسی … ادامه

به خوبی روی خوبش دیده بودم

مخفی بدخشی – غزل شماره 53 افسانه ی عشق به خوبی روی خوبش دیده بودم ز خوبان جمله دل ببریده بودم نچیدم دانه ی خال لبش را به دام طره اش پیچیده بودم به افسون های عشقش دل نهادم بلای هجر را نادیده بودم نهادم دل به عهد سست خوبان غلط کردم خطا فهمیده بودم … ادامه

ای نور دیده باش طلبکار معلم

مخفی بدخشی – غزل شماره 52 معلم ای نور دیده باش طلبکار معلم از صدق بکن گوش به گفتار معلم آمد ملک وعالم و آدم متعلم شد ختم رسل قافله سالار معلم بی راهبری راه به منزل نتوان برد بگذار قدم در پی رفتار معلم آخر ثمر نیک دهد سیلی استاد از لطف پدر به … ادامه

ز جام باده ی شوقش ز بس سرشار و مدهوشم

مخفی بدخشی – غزل شماره 51 صبح بناگوش ز جام باده ی شوقش ز بس سرشار و مدهوشم جنون هر لحظه می گوید نهان صد راز در گوشم به خود درمانده ام یارب نمی دانم سر و پا را نگاه چشم جادویی مگر کرده ست مدهوشم ربوده قامت و رخساره و لعل لب و چشمش … ادامه

شام هجران بس که یاد آن لعل خندان میکنم

مخفی بدخشی – غزل شماره 50 خواب پریشان شام هجران بس که یاد آن لعل خندان میکنم در خیالش ملک کابل را بدخشان میکنم گل کرده است ناله و حرمان و آه و داغ دل در بهار بی کسی سیر گلستان میکنم هر دم از یاد نگاهی بر رخ لیلی وشی همچو مجنون بوسه بر چشم … ادامه

ساقی بیا که میگذرد روزگار گل

مخفی بدخشی – غزل شماره 49 بهار گل ساقی بیا که میگذرد روزگار گل یک هفته بیش نیست دوام بهار گل گردان شده است کشتی گل هر طرف مگر دریای آتشین شده باغ از شرار گل از سبزه کرده فرش چمن باغهای صنع آمد سحاب تا که بشوید غبار گل عالم معطر است مگر تاجر … ادامه

مرا از دوستان دارد جدا دل

مخفی بدخشی – غزل شماره 48 غم جانان مرا از دوستان دارد جدا دل ندانم تا چه دارد مدعا دل زلیخا روی یوسف دیده میگفت محبت کاه باشد کهربا دل تو هم بی ما به کوی یار گردی الهی خون شوی ای بیوفا دل صبوری از دل عاشق مجویید کجا صبر و کجا عاشق کجا … ادامه

تا كی ز هجرت ای شوخ بی باک

مخفی بدخشی – غزل شماره 47 فن شوخی تا كی ز هجرت ای شوخ بی باک خون بارم از چشم ریزم به سر خاک مثلت ندیده چشم زمانه تا گشته بر پا ایوان و افلاک بسیار خوبان دیدم، ندیدم در فن شوخی همچو تو چالاک در كوره ی غم تا چند سوزی جسم ضعیفم مانند … ادامه

پر خون بود از یاد لبت شيشه ی عاشق

مخفی بدخشی – غزل شماره 46 اندیشه ی عاشق پر خون بود از یاد لبت شيشه ی عاشق فکر دهن تنگ تو اندیشه ی عاشق فصاد چه داری سر آزار زلیخا جز دوست نباشد به رگ و ریشه ی عاشق آمد ز ازل رسم جفا شیوه ی معشوق در راه وفا خاک شدن پیشه ی … ادامه

پهن است به عالم همه انوار معارف

مخفی بدخشی – غزل شماره 45 طرفدار معارف پهن است به عالم همه انوار معارف باشد چو ز جان جملگی خوشدار معارف از همت شاه ادب آموز جوان بخت طفل و زن و مرد است طلبگار معارف ای نسل توانای وطن از دل و جان کوش گردید همه یکباره خریدار معارف نسوان که بسی بی … ادامه