ای شوخ جفاپیشه ی بیداد گر من
مخفی بدخشی – غزل شماره 68 کلبه ی تنها ای شوخ جفاپیشه ی بیداد گر من بنگر که ز هجر تو چه آمد به سر من رفتی ز برم ای بت بدمهر و ببردی صبر از دل و هوش از سر و نور از نظر من گویند که از دل گذری هست به دلها خون … ادامه
مخفی بدخشی – غزل شماره 68 کلبه ی تنها ای شوخ جفاپیشه ی بیداد گر من بنگر که ز هجر تو چه آمد به سر من رفتی ز برم ای بت بدمهر و ببردی صبر از دل و هوش از سر و نور از نظر من گویند که از دل گذری هست به دلها خون … ادامه
مخفی بدخشی – غزل شماره 67 بت شیرین سخن ای دلبر سنگین دل و سیمین بدن من یک لحظه نشین در بر و بشنو سخن من خود را به تو گم کرده چنانم که ندانم من جان و تو تن یا تو شده جان و تن من مهرت به دلم جای چنان کرده که فردا … ادامه
مخفی بدخشی – غزل شماره 66 چهره ی گلنار با نگهی یار من برده دل زار من برده دل زار من با نگهی یار من سینه ی افگار من شد هدف تیر او شد هدف تیر او سینه ی افگار من تُرک جفا کار من تَرک جفا کی کند تَرک جفای كی كند تُرک جفا … ادامه
مخفی بدخشی – غزل شماره 65 مجموعه ی دل ای هلاک چشم فتانت نه من صد همچو من وی خراب لعل خندانت نه من صد همچو من جلوه گر شد تا مه روی تو از زیر نقاب گشته چون آیینه حیرانت نه من صد همچو من كشتگانت بی عدد دلخستگانت بی حساب جان و دل … ادامه
مخفی بدخشی – غزل شماره 64 ارمان بدخشان عمری است که بودم به دل ارمان بدخشان صد شکر رسیدم به گلستان بدخشان از نسترن و سوری و صد برگ و شقایق فرش است به هر کوه و بیابان بدخشان در آب و هوا سالم و پر میوه ی نغز است بی مثل بود نعمت الوان … ادامه
مخفی بدخشی – غزل شماره 63 خط صفحه ی روی ز بس که کرده خراب آن دو لعل می نوشم نظر به جام شراب ار کنم رود هوشم اگر وصال تو ای حوروش دهد دستم نسیم روضه ی رضوان شود فراموشم بر این امید که قاصد پیامت آرد باز چو طره ی تو ز سر … ادامه
مخفی بدخشی – غزل شماره 62 گلگشت ز عشاق رنجیدنت را بنازم به اغیار خندیدنت را بنازم به صد قهر از بزم با غیر رفتن به صد ناز پس دیدنت را بنازم به هنگام گلگشت در صحن بستان به تمکین خرامیدنت را بنازم به ایمای چشم و اشارات ابرو ادای سخن گفتنت را بنازم ربودی … ادامه
مخفی بدخشی – غزل شماره 61 پنجه ی گلچین گفتگوی لب شیرین تو را بنده شوم رسم دل بردن و آیین تو را بنده شوم حلقه ی کاکل پرچین تو را بنده شوم خال و آن عارض نسرین تو را بنده شوم همچو ماهست عرقچین و به شب گیسویت ماه من زیب عرقچین تو را … ادامه
مخفی بدخشی – غزل شماره 60 طالب رضای تو اسیر لعل لب و چشم سرمه سای تو گردم فدای لطف سخن گفتن و ادای تو گردم کنم فدای تو جانا چو جان خویش بخواهم هزار جان که به هر یک جدا فدای تو گردم اگر به لطف بخوانی و گر به قهر برانی به قیمت … ادامه
مخفی بدخشی – غزل شماره 59 صراف سخن بریدم از همه تا با غمت همخانه گردیدم ز جان و تن ملول و از خرد بیگانه گردیدم تو تا افروختی شمع جمال خویش من از سر گذاشتم جان به کف گرد تو چون پروانه گردیدم مجو زاهد تجلای خدا جز از دل عشاق که من بسیار … ادامه
مخفی بدخشی – غزل شماره 58 معمای مشکل مثال تو شیرین شمایل ندیدم چو چشم توغارتگر دل ندیم اگر راست گویم نگارا نرنجی چو تو شوخ و بی باک و جاهل ندیدم دلم بردی و باز در قصد جانی مثال تو بی شرم سایل ندیدم مرا میل دل هست هر دم به سویت تو را … ادامه
مخفی بدخشی – غزل شماره 57 نرگس مخمور به دست سبحه و پیمانه در بغل دارم به کعبه رفتم و بتخانه در بغل دارم مدام از دل صد چاک خویش چون شمشاد به یاد زلف کجش شانه در بغل دارم مکن حکایت مجنون و کوهکن که چنین هزار قصه و افسانه در بغل دارم به … ادامه