بایگانی‌های غزلیات مخفی بدخشی - ادبستان شعر پارسی

تو ای ادیب سخن سنجی و سخندانی

مخفی بدخشی – غزل شماره 80 پاسخ به خلیلی (1) تو ای ادیب سخن سنجی و سخندانی در این زمانه که غواص بحر عرفانی تو استاد سخن پروران این دوری ز طبع ملک جهان را کنی جهانبانی به سوی اهل سخن لطف تو از آن بیش است که سوی کلبه ی عاجز شدی به مهمانی … ادامه

منقل آتش بود گل در بهار صندلی

مخفی بدخشی – غزل شماره 79 صندلی منقل آتش بود گل در بهار صندلی برف همچون نسترن در شاخسار صندلی چهار مغز و توت و قند و صندلی پسته و جلغوزه را میکن نثار صندلی شوله غوربندی و کچری قرقروت کابلی روز برف و باد هم باشد به کار صندلی غرغر استیشن چون رعد و … ادامه

ای آنکه ز فردا خبرت نیست که هستی

مخفی بدخشی – غزل شماره 78 منزل پر حادثه ای آنکه ز فردا خبرت نیست که هستی مغرور مشو هیچ گر از خود خبرستی باری به تو معلوم شود حال بد و نیک روزی که ازین منزل پر حادثه رستی جز تیغ دو ابروی تو وآن چشم می آلود شمشیرندیده است کسی در کف دستی … ادامه

دوستان با که دهم شرح غم تنهایی 

مخفی بدخشی – غزل شماره 77 کرم تنهایی دوستان با که دهم شرح غم تنهایی عاقبت کرد خرابم الم تنهایی یار همدرد بود زهر غمم را تریاک همه غم سهل بود آه غم تنهایی کردی ای چرخ ز یاران موافق دورم گشتم از جبر تو آخر علم تنهایی لشکر فکر و غم از هر طرف … ادامه

این عالم عبرت نیست جز برق شرر چیزی

مخفی بدخشی – غزل شماره 76 غواص خیال این عالم عبرت نیست جز برق شرر چیزی در مشرب و ماکولش جز خون جگر چیزی در عیش و غم عالم در بیش و کمش هر دم هر چند نظر کردم نامد به نظر چیزی قوت دل دانایان از خون جگر باشد حاصل ز هنر نبود بر … ادامه

ای دیده باز واله و حیران کیستی

مخفی بدخشی – غزل شماره 75 زیب بهار ای دیده باز واله و حیران کیستی ای دل اسیر زلف پریشان کیستی ای سرو قد غنچه لب گلعذار من زیب بهار و زینت بستان کیستی بگشا نظر که مور ضیف توایم ما ای پادشاه حسن سلیمان کیستی ما خون دل خوریم و تو با غیر جام … ادامه

نوروز جهان گشته گل افشان ز شگوفه

مخفی بدخشی – غزل شماره 74 صنعت یزدان نوروز جهان گشته گل افشان ز شگوفه فرش زر و سیم است خیابان ز شگوفه یک عالم شور است جوانان وطن را گویا در و بام است چراغان ز شگوفه مرغان چمن نغمه ی داوود سرایند آورد صبا تخت سلیمان ز شگوفه هر دم به سر سبزه … ادامه

ز جود خوان کرم پر گشاده است شگوفه

مخفی بدخشی – غزل شماره 73 شگوفه ز جود خوان کرم پر گشاده است شگوفه هزار نعمت الوان نهاده است شگوفه اگر به سیر خرامی به پای بوسیت ای گل به صحن باغ و خیابان فتاده است شکوفه بیین به دیده ی عبرت که چشم اگر پوشی ز اوج رو به تنزل نهاده است شگوفه … ادامه

بهار وسبزه و جوش شگوفه

مخفی بدخشی – غزل شماره 72 بی مهری عمر بهار وسبزه و جوش شگوفه شده هر شاخ گلپوش شگوفه همی نالید بلبل زار و میگفت چنین آهسته در گوش شگوفه چو هستی را نمی باشد وفایی هزار افسوس از جوش شگوفه کند تصدیق بر بی مهری عمر زبان حال و خاموش شگوفه ببین در باغ … ادامه

دلم تا با غم او خو گرفته

مخفی بدخشی – غزل شماره 71 زلف شبرنگ دلم تا با غم او خو گرفته ز خویش و آشنا یکسو گرفته عجب چشم سیاه وحشت آمیز مگر این شیوه از آهو گرفته برون شد تا نگارم از گلستان چمن را غلغل و کوکو گرفته کمر بسته به قتلم چشم مستش به کف شمشیر از ابرو … ادامه

خط آمد بر رخت ای سیمتن آهسته آهسته

مخفی بدخشی – غزل شماره 70 شیرین سخن خط آمد بر رخت ای سیمتن آهسته آهسته برون شد سبزه ات گرد سمن آهسته آهسته ببین ای باغبان گل کرد آن حرفی که دی میگفت نسیم صبح در گوش چمن آهسته آهسته بت نامهربانم  مهربان گردید می ترسم مبادا بشنود چرخ کهن آهسته آهسته به صد … ادامه

چون یار جدا می شود ای دل همه خون شو

مخفی بدخشی – غزل شماره 69 هستی موهوم چون یار جدا می شود ای دل همه خون شو یک قطره ای آخر ز ره  دیده برون شو گردون همه دون پرور و هم سفله نواز است یک چند به اوضاع جهان بنگر و خون شو در بحر رود بحر شود قطره ی ناچیز ای کم … ادامه