
مخفی بدخشی – غزل شماره 71
زلف شبرنگ
دلم تا با غم او خو گرفته
ز خویش و آشنا یکسو گرفته
عجب چشم سیاه وحشت آمیز
مگر این شیوه از آهو گرفته
برون شد تا نگارم از گلستان
چمن را غلغل و کوکو گرفته
کمر بسته به قتلم چشم مستش
به کف شمشیر از ابرو گرفته
به گلشن شب گشود آن زلف شبرنگ
مگر شب بو از آن شب بو گرفته
به پهلوی تو تا جا کرد اغیار
مرا دردی ست در پهلو گرفته
بریده دل ز عیش هر دو عالم
چو مخفی با غم او خو گرفته