
مخفی بدخشی – غزل شماره 21
دُر ناب
ز زلف پر شکنت مشکناب میریزد
ز چشم مست تو دائم شراب میریزد
عرق به روی تو باشد چو شبنم سحری
که قطره قطره بوی گلاب میریزد
مکن تو نسبت رویش به ماهتاب ای دل
ز هر کرشمه ی او آفتاب میریزد
شکست قدر دُر و آبروی گوهر ریخت
تکلمی که از آن لعل ناب میریزد
ز هوش رفت خطت را چو دید زان سبب است
که باغبان به رخ سبزه آب میریزد
دلم بر آتش هجر تو خود کباب بود
رفیب باز نمک بر کباب میریزد
تو مخفیا به شکر خنده اش مرو از جای
که از تبسم او دُر ناب میریزد