
مخفی بدخشی – غزل شماره 79
صندلی
منقل آتش بود گل در بهار صندلی
برف همچون نسترن در شاخسار صندلی
چهار مغز و توت و قند و صندلی
پسته و جلغوزه را میکن نثار صندلی
شوله غوربندی و کچری قرقروت کابلی
روز برف و باد هم باشد به کار صندلی
غرغر استیشن چون رعد و برق (1)
رادیو باید که باشد در کنار صندلی
بس که جا در استخوانم کرد درد مجمجه
در تموزم می کشم من انتظار صندلی
سرفه و ریزش نباشد خوش مخفی را که هست
مجلس با دوستان در روزگار صندلی
واژگان دشوار : 1-در نسخه مورد استفاده بدین صورت نوشته شده و درست آن بر ما معلوم نشد !