
مخفی بدخشی – غزل شماره 57
نرگس مخمور
به دست سبحه و پیمانه در بغل دارم
به کعبه رفتم و بتخانه در بغل دارم
مدام از دل صد چاک خویش چون شمشاد
به یاد زلف کجش شانه در بغل دارم
مکن حکایت مجنون و کوهکن که چنین
هزار قصه و افسانه در بغل دارم
به یاد نر گس مخمور می پرست کسی
پیاله در کف و میخانه در بغل دارم
چو عندلیب من از یاد گلشن وصلش
هزار ناله ی مستانه در بغل دارم
به هر کجا فگند شمع عارضت پرتو
فنای خویش چو پروانه در بغل دارم
بگوی مخفی اگر گفته ای جواب مطیع
کلید کعبه و بتخانه در بغل دارم