
مخفی بدخشی – غزل شماره 5
چرخ جفاپرور
ندانم چون کنم یا رب دل دیوانه ی خود را
نه دارد الفت صحرا نه میل خانه ی خود را
شراب عشق را کردند از روز ازل قسمت
من از روز ازل پر کرده ام پیمانه ی خود را
شب تارم نشد روشن زعشقش همچو پروانه
مگر از دست خود آتش زنم کاشانه ی خودرا
بکن قصدی که با من داری ای چرخ جفا پرور
که کردم فرش راه سیل غم ویرانه ی خود را
ز آهم همچو نی آتش به جان رفته زلیخا را
کشم تا در نیستان ناله ی مستانه ی خود را
ندارد مزرع دنیا به جز غم حاصلی ای دل
بسوز از برق آهی خرمن بیدانه ی خودرا
رسد از دوستانم زخمها بر دل از آن دانم
غنیمت زآشنایی صحبت بیگانه ی خود را
نگردد تا دلت صد چاک از مژگان گیرایش
نسازی محرمی در شام زلفش شانه ی خود را
ندیدم درجهان بیوفا از کس وفا مخفی
که تا سازم فدای شمع او پروانه ی خود را