
مخفی بدخشی – غزل شماره 48
غم جانان
مرا از دوستان دارد جدا دل
ندانم تا چه دارد مدعا دل
زلیخا روی یوسف دیده میگفت
محبت کاه باشد کهربا دل
تو هم بی ما به کوی یار گردی
الهی خون شوی ای بیوفا دل
صبوری از دل عاشق مجویید
کجا صبر و کجا عاشق کجا دل
نداری رحم بر جان من ای شوخ
ندانم در برت سنگ است یا دل
غلط باشد که من خود را بگویم
چرا دادم به یار بی وفا دل
ملامت نیستم نادیده بودم
مرا افکند آخر در بلا دل
ز بس آزرده ام ز اهل زمانه
سوا گردیده است از ماسوا دل
غم جانان چو با من آشنا شد
به من شد مخفیا ناآشنا دل