بایگانی‌های غزلیات رهی - صفحه 5 از 13 - ادبستان شعر پارسی

مرغ خونین ترانه را مانم

رهی معیری – غزلیات شماره 101 بی سرانجام مرغ خونین ترانه را مانم صید بی‌آب و دانه را مانم آتشینم، ولیک بی‌اثرم ناله‌ی عاشقانه را مانم نه سرانجامی و نه آرامی مرغ بی‌آشیانه را مانم هدف تیر فتنه‌ام همه عمر پای برجا، نشانه را مانم با کسم در زمانه الفت نیست که نه اهل زمانه … ادامه

لاله داغدیده را مانم

رهی معیری – غزلیات شماره 100 سایه ی آرمیده لاله داغدیده را مانم کشت آفت رسیده را مانم دست تقدیر از تو دورم کرد گل از شاخ چیده را مانم نتوان برگرفتنم از خاک اشک از رخ چکیده را مانم پیش خوبانم اعتباری نیست جنس ارزان خریده را مانم برق آفت در انتظار من است … ادامه

دور از تو هر شب تا سحرگریان چو شمع محفلم

رهی معیری – غزلیات شماره 99 دریا دل دور از تو هر شب تا سحرگریان چو شمع محفلم تا خود چه باشد حاصلیاز گریه ی بی حاصلم ؟ چون سایه دور از روی تو، افتاده ام در کوی تو چشم امیدم سوی تو، وای از امید باطلم از بس که با جان و دلم، ای … ادامه

تا قیامت می دهد گرمی به دنیا آتشم

رهی معیری – غزلیات شماره 98 سرا پا آتشم تا قیامت می دهد گرمی به دنیا آتشم آفتاب روشنم، نسبت مکن با آتشم شعله خیزد از دل بحر خروشان جای موج گر بگیرد یک نفس در هفت دریا آتشم چیست عالم؟ آتشی با آب و خاک آمیخته من نه از خاکم نه از آبم که … ادامه

تا گریزان گشتی ای نیلوفری چشم از برم

رهی معیری – غزلیات شماره 97 ستاره بازیگر تا گریزان گشتی ای نیلوفری چشم از برم در غمت از لاغری چون سایه ی نیلوفرم تا گرفتی از حریفان جام سیمین، چون هلال چون شفق، خونابه ی دل می چکد از ساغرم خفته ام امشب ولی جای من دل سوخته صبحدم بینی که خیزد دود آه … ادامه

ز خون رنگین بود چون لاله دامانی که من دارم

رهی معیری – غزلیات شماره 96 گلبرگ خونین ز خون رنگین بود چون لاله دامانی که من دارم بود صد پاره همچون گل گریبانی که من دارم مپرس ای همنشین احوال زار من که چون زلقش پریشان گردی از حال پریشانی که من دارم سیه روزان فراوانند اما کی بود کس را ؟ چنین صبر … ادامه

چو نی به سینه خروشد دلی که من دارم

رهی معیری – غزلیات شماره 95 نای خروشان چو نی به سینه خروشد دلی که من دارم به ناله گرم بود محفلی که من دارم بیا و اشک مرا چاره کن که همچو حباب به روی آب بود منزلی که من دارم دل من از نگه گرم او نپرهیزد ز برق سر نکشد حاصلی که … ادامه

نداند رسم یاری، بی وفا یاری که من دارم

رهی معیری – غزلیات شماره 94 دل زاری که من دارم نداند رسم یاری، بی وفا یاری که من دارم به آزار دلم کوشد، د‌لازاری که من دارم و گر دل را به صد خواری، رهانم از گرفتاری دلازاری دگر جوید، دل زاری که من دارم به خاک من نیفتد سایه ی سرو بلند او … ادامه

ز کینه دور بود سینه ای که من دارم

رهی معیری – غزلیات شماره 93 آیینه روشن ز کینه دور بود سینه ای که من دارم غبار نیست بر آیینه ای که من دارم ز چشم پر گهرم اختران عجب دارند که غافلند ز گنجینه ای که من دارم به هجر و وصل مرا تاب آرمیدن نیست یکی است شنبه و آدینه ای که … ادامه

چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم

رهی معیری – غزلیات شماره 92 از خود رمیده چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم چو لاله دامن در خون کشیده ای دارم به حفظ جان بلا دیده، سعی من بیجاست که پاس خرمن آفت رسیده ای دارم ز سردمهری آن گل چو برگ های خزان رخ شکسته و رنگ پریده ای … ادامه

بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم

رهی معیری – غزلیات شماره 91 بهشت آرزو بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم در سرای دل، بهشت آرزویی یافتم عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار تا به امداد نسیمی ره به کویی یافتم خاطر از آیینه ی صبح است روشن تر مرا این صفا از صحبت پاکیزه رویی یافتم گرمی … ادامه

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

رهی معیری – غزلیات شماره 90 نغمه ی حسرت یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه وار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم چون سرشک … ادامه