بایگانی‌های غزلیات رهی - صفحه 6 از 13 - ادبستان شعر پارسی

دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم

رهی معیری – غزلیات شماره 89 اندوه دوشین دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم هر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم اشک سیمینم به دامن بود بی سیمین تنی چشم بی خوابی ز چشم نیم خوابی داشتم سایه ی اندوه بر جانم فرو افتاده بود خاطری همرنگ شب بی آفتابی داشتم خانه … ادامه

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

رهی معیری – غزلیات شماره 88 داغ تنهایی آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد گر چه همچون برق از گرمی سراپا سوختم سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع لاله ام کز داغ تنهایی … ادامه

تا نپنداری که من در آتش از جوش تبم

رهی معیری – غزلیات شماره 87 آغوش تب تا نپنداری که من در آتش از جوش تبم در غم روی تو مدهوشم، نه مدهوش تبم تب کشاند آن تازه گل را بر سر بالین من بعد از این تا زنده باشم حلقه در گوشم تبم مهربانی بین که غم یک دم فراموشم نکرد ورنه امشب … ادامه

با عزیزان درنیامیزد دل دیوانه‌ام

رهی معیری – غزلیات شماره 86 خنده ی مستانه با عزیزان درنیامیزد دل دیوانه‌ام در میان آشنایانم ولی بیگانه‌ام از سبک روحی گران آیم به طبع روزگار در سرای اهل ماتم، خنده ی مستانه‌ام نیست در این خاکدانم آبروی شبنمی گر چه بحر مردمی را گوهر یکدانه‌ام از چو من آزاده‌ای الفت بریدن سهل نیست … ادامه

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام

رهی معیری – غزلیات شماره 85 حاصل عمر بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود تا تو ز … ادامه

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام

رهی معیری – غزلیات شماره 84 حدیث جوانی اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام با یاد رنگ و بوی تو ای نوبهار عشق همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام چون خاک، در هوای تو از پا فتاده ام چون اشک، در قفای تو با سر … ادامه

نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پبچیده ام

رهی معیری – غزلیات شماره 83 نیلوفر نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پبچیده ام شاخه ی تاکم به گرد خویشتن پیچیده ام گرچه خاموشم ولی آهم به گردون می رود دود شمع کشته ام، در انجمن پیچیده ام می دهم مستی به دل ها گر چه مستورم ز چشم بوی آغوش بهارم، … ادامه

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام

رهی معیری – غزلیات شماره 82 زندان خاک با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام سایه پرورد بهشتم، از چه گشتم صید خاک؟ تیره بختی بین،کجا بودم کجا افتاده ام ! جای در بستان سرای عشق می باید مرا عندلیبم، از چه در ماتم سرا … ادامه

گر کنی یک چند یاد روی گل

رهی معیری – غزلیات شماره 81 عشق گر کنی یک چند یاد روی گل از لطافت پر شوی از بوی گل ور به فکر بلبل دستان سرای دل سپاری، ناله گردی و نوای لیک در جان محبت پیشه ات چون شود سرگرم عشق اندیشه ات آن چنان گیرد سراپای تو را کز تو هم خالی … ادامه

همچو نی می نالم از سودای دل

رهی معیری – غزلیات شماره 80 رسوای دل همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا، ساختم سوختم از داغ ناپیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بس که طوفان زا بود دریای دل دل اگر از من گریزد، وای من غم اگر … ادامه

تابد فروغ مهر و مه از قطره های اشک

رهی معیری – غزلیات شماره 79 ماجرای اشک تابد فروغ مهر و مه از قطره های اشک باران صبحگاه، ندارد صفای اشک گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟ ماییم و سینه‌ای که بود آشیان آه ماییم و دیده‌ای که بود آشنای اشک گوش مرا ز نغمه … ادامه

چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک

رهی معیری – غزلیات شماره 78 زبان اشک چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک روشن تر از ستاره ی روشنگر است اشک گوهر اگر ز قطره ی باران شود پدید با آفتاب و ماه ز یک گوهر است اشک با اشک هم اثر نتوان خواند ناله را غم پرور است ناله و جان پرور … ادامه