بایگانی‌های غزلیات رهی - صفحه 13 از 13 - ادبستان شعر پارسی

گر چه روزی تیره تر از شام غم باشد مرا

رهی معیری – غزلیات شماره 5 ناله ی جویبار گر چه روزی تیره تر از شام غم باشد مرا در دل روشن صفای صبحدم باشد مرا زرپرستی خواب راحت را ز نرگس دور کرد صرف عشرت می کنم گر یک درم باشد مرا خواهش دل هر چه کمتر، شادی جان بیشتر تا دلی بی آرزو … ادامه

همراه خود نسیم صبا می برد مرا

رهی معیری – غزلیات شماره 4 بوسه ی نسیم همراه خود نسیم صبا می برد مرا یارب چو بوی گل به کجا می برد مرا؟ سوی دیار صبح رود کاروان شب باد فنا به ملک فنا می برد مرا با بال شوق، ذره به خورشید می رسد پرواز دل به سوی خدا می برد مرا … ادامه

از آن امیدوار وعده ی فردا کنی ما را

رهی معیری – غزلیات شماره 3 گوهر نایاب از آن امیدوار وعده ی فردا کنی ما را که با این شیوه حالی، از سر خود وا کنی ما را از آن خندی به روی مدعی همچون قدح ای گل که گریان در میان بزم، چون مینا کنی ما را تو گرمی از وفا با غیر … ادامه

ای باده ی نوشین، نگشایی دل ما را

رهی معیری – غزلیات شماره 2 عقده دشوار ای باده ی نوشین، نگشایی دل ما را مشکل که کسی چاره کند مشکل ما را هر چند که موری به کم آزاری ما نیست آزار دهد هر که تواند دل ما را هر خنده ی ما، شمع صفت مایه ی اشکی است با گریه سرشتند تو … ادامه

آب بقا کجا و لب نوش او کجا ؟

رهی معیری – غزلیات شماره 1 ساز سخن آب بقا کجا و لب نوش او کجا ؟ آتش کجا و گرمی آغوش او کجا ؟ سیمین و تابنک بود روی مه، ولی سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا ؟ دارد لبی که مستی جاوید می دهد مینای می کجا و لب نوش او کجا … ادامه