بایگانی‌های غزلیات رهی - صفحه 12 از 13 - ادبستان شعر پارسی

نوای آسمانی آید از گلبانگ رود امشب

رهی معیری – غزلیات شماره 17 گلبانگ رود ( 1 ) نوای آسمانی آید از گلبانگ رود امشب بیا ساقی که رفت از دل غم بود و نبود امشب فراز چرخ نیلی ناله ی مستانه ای دارد دل از بام فلک دیگر نمی آید فرود امشب که بود آن آهوی وحشی چه بود آن سایه … ادامه

تو و با لاله رویان، گل ز شاخ عیش چیدنها

رهی معیری – غزلیات شماره 16 جلوه ی ناز تو و با لاله رویان، گل ز شاخ عیش چیدنها من و چون غنچه از دست تو، پیراهن دریدنها من و از طعنه ی اغیار، چون بلبل فغان کردن تو و در دامن هر خار، چون گل آرمیدنها من و پیوند مهر از جان بریدن در … ادامه

سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ی ما

رهی معیری – غزلیات شماره 15 خنده ی برق سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ی ما بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ی ما تو ای ستاره ی خندان کجا خبر داری؟ ز ناله ی سحر و گریه ی شبانه ی ما چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه جهان … ادامه

آمد بهار و شاهد گل، گشت یار ما

رهی معیری – غزلیات شماره 14 شاهد گل ( 1 ) آمد بهار و شاهد گل، گشت یار ما وز دست رفت، بار دگر اختیار ما یک سر به سوی طره ی سنبل نظر فکن کاشفته است، لیک، نه چون روزگار ما بر طرف جویبار، چه حاجت که پا نهیم؟ تا هست دیده ی تر … ادامه

به سر رسید زمان فتنه و تباهی را

رهی معیری – غزلیات شماره 13 فتنه به سر رسید زمان فتنه و تباهی را گرفت صلح و صفا جای کینه خواهی را گذشت دور زمستان شوخ چشم سفید زغال، برد از این قصه رو سیاهی را هزار شکر که در آتش فضاحت سوخت کسی که کرد به پا آتش تباهی را ز نابکاری و … ادامه

از پی خود می کشاند صید خون آلوده را

رهی معیری – غزلیات شماره 12 جامه ی فرسوده از پی خود می کشاند صید خون آلوده را می برد هر سو نسیم گل، غبار سوده را تا زدم لبخند از شادی، بلایی در رسید چشم گردون در کمین باشد دل آسوده را گفتم از بند جدایی وارهم، غافل که چرخ عقده ی دیگر فزاید … ادامه

نه اشکی، تا که ره بندد ز پیش، آن آتشین خو را

رهی معیری – غزلیات شماره 11 اشک و آه نه اشکی، تا که ره بندد ز پیش، آن آتشین خو را نه آهی، تا که از دنبال گیرد، دامن او را اگر گویم به گل ماند جمال او، خطا باشد که روی گل ندارد، رنگ و بوی آن گلِ رو را نکو رویا، چو آن … ادامه

گر همه بیند به چشم بد، سراپای مرا

رهی معیری – غزلیات شماره 10 بدی های من گر همه بیند به چشم بد، سراپای مرا کس نداند خوب تر از من، بدی های مرا چون قدح خندم به بخت خود که در بزم وجود باده از خون دل زار است، مینای مرا با تهیدستی کنارم پُر گهر باشد ز اشک هست منت ها … ادامه

چشم خونین شد نصیب از عشق گلرویان مرا

رهی معیری – غزلیات شماره 9 زندان یوسف چشم خونین شد نصیب از عشق گلرویان مرا قطره ی اشکی است چون شبنم، از این بستان مرا آستین بر صحبت گل می فشاندم چون نسیم گر ز کف بگذاشتی خار وفا، دامان مرا نوبهارم یاد از عهد جوانی میدهد گریه آرد خنده ی گل های این … ادامه

جز بی غمی، غمین نکند هیچ کس مرا

رهی معیری – غزلیات شماره 8 جان غم پرور جز بی غمی، غمین نکند هیچ کس مرا در دل غمی که هست ، همین است و بس مرا چون خاک پست گشتم و از بخت بد هنوز بر پای بوس او نبود دسترس مرا بودم هوس ، که کشته شوم زیر تیغ دوست دردا که … ادامه

همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا

رهی معیری – غزلیات شماره 7 آشیانه ی تهی همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا بی زبانم، همزبانی همچو من باید مرا تا شوم روشنگر دل ها به آه آتشین گرم خویی های شمع انجمن باید مرا رشک می آید مرا از جامه بر اندام تو با تو ای گل، جای در یک پیرهن … ادامه

ساختم با آتش دل لاله زاری شد مرا

رهی معیری – غزلیات شماره 6 داغ محرومی ساختم با آتش دل لاله زاری شد مرا سوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا سینه را چون گل زدم چاک اول از بی طاقتی آخر از زندان تن راه فراری شد مرا نیک خویی پیشه کن تا از بدی ایمن شوی کینه از دشمن بریدم دوستداری شد … ادامه