بایگانی‌های غزلیات رهی - ادبستان شعر پارسی

از بداندیشان نیندیشم که یار من تویی

رهی معیری – غزلیات شماره 149 غمگسار از بداندیشان نیندیشم که یار من تویی فارغم از دشمنان تا دوستدار من تویی خاطر از دم سردی باد خزانم ایمن است کز حدیث تازه و رنگین بهار من تویی بهره یاب از دولتم تا با توام خلوت نشین برکنار از محنتم تا در کنار من تویی این … ادامه

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

رهی معیری – غزلیات شماره 148 خیال انگیز خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی نداری غیر از این عیبی که می دانی که زیبایی من از دلبستگی‌های تو با آیینه دانستم که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را تو شمع مجلس‌افروزی، تو … ادامه

به غیر غم، که بود یار و آشنای رهی؟

رهی معیری – غزلیات شماره 147 از یاد رفته به غیر غم، که بود یار و آشنای رهی؟ ز دوستان، که نهد پای در سرای رهی؟ از آن به کوی تو چون سایه گشت خاک نشین که سنگ حادثه اینجا شکست پای رهی به جای دشمن خود، غیر دوستی نکند به دوستی، که مکن دشمنی … ادامه

اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی

رهی معیری – غزلیات شماره 146 باران صبحگاهی اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی خرم کند چمن را باران صبحگاهی عمری ز مهرت ای مه ٬شب تا سحر نخفتم دعوی ز دیده ی من  وز اختران گواهی چون زلف و عارض او، چشمی ندیده هرگز صبحی به این سپیدی، شامی بدان سیاهی داغم چون … ادامه

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

رهی معیری – غزلیات شماره 145 غباری در بیابانی نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه برمژگان من اشكی، نه بر لب های من آهی نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی نه شام بی فروغ ام را نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی ندارد خاطرم … ادامه

دگر ز جان من ای سیم بر چه می خواهی؟

رهی معیری – غزلیات شماره 144 خشک سال ادب دگر ز جان من ای سیم بر چه می خواهی؟ ربوده ای دل زارم دگر چه می خواهی؟ مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟ اثر ز ناله ی خونین دلان گریزان است ز ناله، … ادامه

ای مشکبو نسیم صبحگاهی

رهی معیری – غزلیات شماره 143 خاطر عاشق ای مشکبو نسیم صبحگاهی از من بگو بدان مه خرگاهی آه و فغان من به فلک برشد سنگین دلت نیافته آگاهی با آهنین دل تو، چه داند کرد ؟ آه شب و فغان سحرگاهی ای همنشین بیهده گو تا چند جان مرا به خیره همی کاهی ؟ … ادامه

اشک غم افسرده دارد چهره ی ما را همی

رهی معیری – غزلیات شماره 142 اشک غم اشک غم افسرده دارد چهره ی ما را همی موج، پرچین می کند رخسار دریا را همی بس که طاقت سوز باشد ناله ی مستانه ام شب به محفل، پنبه در گوش است مینا را همی هیچ کس جویای کام از عشرت امروز نیست خلق دارند انتظار … ادامه

گر به چشم دل جانا جلوه‌های ما بینی

رهی معیری – غزلیات شماره 141   ترک خودپرستی کن گر به چشم دل جانا جلوه‌های ما بینی در حریم اهل دل، جلوه ی خدا بینی راز آسمان‌ها را در نگاه ما خوانی نور صبحگاهی را بر جبین ما بینی در مصاف مسکینان، چرخ را زبون یابی با شکوهِ درویشان، شاه را گدا بینی گر … ادامه

چون زلف توام جانا در عین پریشانی

رهی معیری – غزلیات شماره 140 شاهد افلاکی چون زلف توام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی خواهم که تو را در بر، بنشانم و بنشینم تا آتش جانم … ادامه

چرا چو شادی از این انجمن گریزانی ؟

رهی معیری – غزلیات شماره 139 گریزان چرا چو شادی از این انجمن گریزانی ؟ چو طاقت از دل بی تاب من گریزانی ؟ ز دیده ای که بود پاک تر ز شبنم صبح چرا چو اشک من ای سیمتن گریزانی ؟ درون پیرهنت گر نهان کنیم چه سود ؟ نسیم صبحی و از پیرهن … ادامه

تو سوز آه من ای مرغ شب چه می دانی؟

رهی معیری – غزلیات شماره 138 بوسه ی جام تو سوز آه من ای مرغ شب چه می دانی؟ ندیده ای شب من، تاب و تب چه می دانی؟ به من گذار که لب بر لبش نهم ای جام تو قدر بوسه ی آن نوش لب چه می دانی؟ چو شمع و گل، شب و … ادامه