بایگانی‌های غزلیات رهی - صفحه 2 از 13 - ادبستان شعر پارسی

هوشم ربوده ماه قدح نوشی

رهی معیری – غزلیات شماره 137 ماه قدح نوشی هوشم ربوده ماه قدح نوشی خورشید روی زهره بناگوشی زنجیر دل ز جعد سیه سازی گلبرگ تر، به مشک سیه پوشی از غم بسان سوزن زرینم در آرزوی سیم بر و دوشی خون جگر به ساغر من کرده ساغر ز دست مدعیان نوشی بینم بلا ز … ادامه

ز گرمی بی نصیب افتاده‌ام چون شمع خاموشی

رهی معیری – غزلیات شماره 136 پرنیان پوش ز گرمی بی نصیب افتاده‌ام چون شمع خاموشی ز دل ها رفته‌ام، چون یاد از خاطرفراموشی منم با ناله دمسازی، به مرغ شب هم‌آوازی منم بی‌باده مدهوشی، ز خون دل قدح‌نوشی ز آرامم جدا، از فتنه‌ی روی دلارامی سیه‌روزم چو شب، در حسرت صبح بناگوشی بدان حالم … ادامه

شب این سر گیسوی ندارد که تو داری

رهی معیری – غزلیات شماره 135 گیسوی شب شب این سر گیسوی ندارد که تو داری آغوش گل این بوی ندارد که تو داری نرگس که فریبد دل صاحبنظران را این چشم سخنگوی ندارد که تو داری نیلوفر سیراب که افشانده سر زلف این خرمن گیسوی ندارد که تو داری پروانه که هر دم ز … ادامه

دل زود باورم را به کرشمه‌ای ربودی

رهی معیری – غزلیات شماره 134 پشیمانی دل زود باورم را به کرشمه‌ای ربودی چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم تو … ادامه

ای صبح نو دمیده بناگوش کیستی؟

رهی معیری – غزلیات شماره 133 کوکب امید ای صبح نو دمیده بناگوش کیستی؟ وی چشمه ی حیات لب نوش کیستی؟ از جلوه ی تو، سینه چو گل چاک شد مرا ای خرمن شکوفه، بر و دوش کیستی؟ همچون هلال بهر تو آغوش من تهی است ای کوکب امید در آغوش کیستی؟ مهر منیر را … ادامه

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی

رهی معیری – غزلیات شماره 132 پاس دوستی بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی دشمنی ها کرد با من در لباس دوستی کوه پا بر جا گمان می‌کردمش، دردا که بود از حبابی سست بنیان‌تر اساس دوستی بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی … ادامه

هستی چه باشد آشفته خوابی 

رهی معیری – غزلیات شماره 131 خواب آشفته هستی چه باشد آشفته خوابی نقش فریبی، موج سرابی نخل محبت، پژمرده شد، کو فیض نسیمی، اشک سحابی در بحر هستی، ما چون حبابیم جز یک نفس نیست، عمر حبابی از هجر و وصلم، حاصل همین بود : یا انتظاری، یا اضطرابی ما از نگاهت مستیم، ورنه … ادامه

من کیستم ز مردم دنیا رمیده ای

رهی معیری – غزلیات شماره 130 محنت سرای خاک من کیستم ز مردم دنیا رمیده ای چون کوهسار، پای به دامن کشیده ای از سوز دل، چو خرمن آتش گرفته ای وز اشک غم، چو کشتی طوفان رسیده ای چون شام، بی رخ تو به ماتم نشسته ای چون صبح از غم تو، گریبان دریده … ادامه

ندانم کان مه نامهربان یادم کند یا نه

رهی معیری – غزلیات شماره 129 وعده ی خلاف ( 1 ) ندانم کان مه نامهربان یادم کند یا نه فریب انگیز من با وعده‌ای شادم کند یا نه خرابم آنچنان کز باده هم تسکین نمی‌یابم لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه صبا از من پیامی ده به آن صیاد سنگین دل … ادامه

کنون که خسرو گل زد به گلستان خرگاه

رهی معیری – غزلیات شماره 128 ساقی کنون که خسرو گل زد به گلستان خرگاه ز دست ساقی گلچهره جام گلگون خواه اسیر عشقم و از هر چه در جهان فارغ گدای یارم و بر هر که در دو عالم شاه خزان هجر بر این بوستان نیابد دست نسیم تفرقه در این چمن نجوید راه … ادامه

یاری که مرا کرده فراموش تویی تو

رهی معیری – غزلیات شماره 127 شایسته ی آغوش یاری که مرا کرده فراموش تویی تو با مدعیان گشته هم آغوش تویی تو صد بار بنالم من و آن یار که یک بار بر ناله ی زارم نکند گوش تویی تو ما زهره و خورشید به یک جا ندیدیم خورشید رخ و زهره بنا گوش … ادامه

حال تو روشن است دلا از ملال تو

رهی معیری – غزلیات شماره 126 در سایه ی سرو حال تو روشن است دلا از ملال تو فریاد از دلی که نسوزد به حال تو ای نوش لب که بوسه به ما کرده ای حرام گر خون ما چو باده بنوشی حلال تو یاران چو گل به سایه ی سرو آرمیده اند ما و … ادامه