بایگانی‌های غزلیات رهی - صفحه 3 از 13 - ادبستان شعر پارسی

گفتم چو غنچه خنده زنم در دیار تو

رهی معیری – غزلیات شماره 125 بر مزار مولوی ( 1 ) گفتم چو غنچه خنده زنم در دیار تو دردا که غرق گریه شدم بر مزار تو هنگام نوبهار که دوران خرمی است دردا و حسرتا که خزان شد بهار تو بگرفته است آینه ی خاطرم غبار تا دور ماندم از نفَس بی‌غبار تو … ادامه

وای از این افسردگان فریاد اهل درد کو ؟

رهی معیری – غزلیات شماره 124 سیه مست وای از این افسردگان فریاد اهل درد کو ؟ ناله ی مستانه دل های غم پرورد کو ؟ ماه مهرآیین که می زد باده با رندان کجاست باد مشکین دم که بوی عشق می آورد کو ؟ در بیابان جنون سرگشته ام چون گردباد همرهی باید مرا، … ادامه

لرزه بر جانم فتاد از چشم سحرآمیز او

رهی معیری – غزلیات شماره 123 نگاه گرم لرزه بر جانم فتاد از چشم سحرآمیز او وز نگاه گرم و لبخند فریب انگیز او وادی عشق از گل شادی تهی باشد ولی خار محنت روید از صحرای محنت خیز او گردن افرازد حباب از خودپرستی ها ولی از نسیمی نیست گردد مستی ناچیز او مرغ … ادامه

 ای خوشا آن دل که آزاری نمی آید از او

رهی معیری – غزلیات شماره 122 شمع بی زبان  ای خوشا آن دل که آزاری نمی آید از او غیر کار عاشقی، کاری نمی آید از او گر ز ما دوری کند آن خرمن گل دور نیست همدمی با هر خس و خاری نمی آید از او خوی شمع بی زبان دارد دل افسرده ام … ادامه

تا دامن از من کشیدی ای سرو سیمین تن من

رهی معیری – غزلیات شماره 121 کوی رضا تا دامن از من کشیدی ای سرو سیمین تن من هر شب ز خونابه ی دل، پر گل بود دامن من جانا رخم زرد خواهی، جانم پر از درد خواهی دانم چه ها کرد خواهی ای شعله با خرمن من بنشین چو گل درکنارم، تا بشکفد گل … ادامه

به‌گوش هم نفسان آتشین سرودم من

رهی معیری – غزلیات شماره 120 ستاره ی خندان به‌گوش هم نفسان آتشین سرودم من فغان مرغ شبم یا نوای عودم من؟ مرا ز چشم قبول آسمان نمی‌افکند اگر چو اشک ز روشندلان نبودم من مخور فریب محبت که دوستداران را به‌روزگار سیه بختی آزمودم من به باغبانی بی‌حاصلم بخند ای برق که لاله کاشتم … ادامه

نی افسرده ای هنگام گل روید ز خاک من

رهی معیری – غزلیات شماره 119 گیاه اندوه نی افسرده ای هنگام گل روید ز خاک من که برخیزد از آن نی، ناله های دردناک من مزار من اگر فردوس شادی آفرین باشد به جای لاله و گل، خار غم روید ز خاک من مخند ای صبح بی هنگام که امشب سازشی دارد نوای مرغ … ادامه

منع خویش از گریه و زاری نمی آید ز من

رهی معیری – غزلیات شماره 118 شمع خاموش منع خویش از گریه و زاری نمی آید ز من طفل اشکم، خویشتنداری نمی آید ز من با گل و خار جهان، یک رنگم از روشندلی صبح سیمینم، سیه کاری نمی آید ز من آتشی، بویی ز دلجویی نمی آید ز تو چشمه ام، کاری به جز … ادامه

هرشب فزاید، تاب و تب من

رهی معیری – غزلیات شماره 117 مکتب عشق هرشب فزاید، تاب و تب من وای از شب من،وای از شب من یا من رسانم، لب به لب او یا او رساند، جان بر لب من استاد عشقم، بنشین و برخوان درس محبت، در مکتب من رسم دورنگی، آیین ما نیست یکرنگ باشد، روز و شب … ادامه

ای بت من به عقل و دین، آنچه نکرده ای بکن

رهی معیری – غزلیات شماره 116 آتشین لب ای بت من به عقل و دین، آنچه نکرده ای بکن با من خسته بیش از این، آنچه نکرده ای بکن لب بگشا و جان طلب، تا فکنم به پای تو آنچه ندیده ای ببین، آنچه نکرده ای بکن از تو به وعده ای خوشم، آنچه نگفته … ادامه

دارم بتی ز جلوه دل سنگ آب کن

رهی معیری – غزلیات شماره 115 بوسه ی نداده دارم بتی ز جلوه دل سنگ آب کن از عکس خویش، آینه عالی جناب کن اوراق صبر و طاقت عاشق به باد ده از یک نگاه، خانه مردم خراب کن داغی به دست خود نه و عاشق تمام سوز آتش به شاخ گل زن و بلبل … ادامه

بگذشت چون نسیم بهاری جوانیم

رهی معیری – غزلیات شماره114 حاصل مهربانی بگذشت چون نسیم بهاری جوانیم طی شد چو عمر لاله و گل، زندگانیم نامهربان شو ای دل خونین که در جهان شد خصم زندگانی من، مهربانیم ای بهتر از جوانی و ای خوشتر از امید طی گشت در امید وصالت جوانیم بی روی چون بهار تو ای نوگل … ادامه