بایگانی‌های غزلیات رهی - صفحه 4 از 13 - ادبستان شعر پارسی

هر چند که در کوی تو مسکین و فقیریم

رهی معیری – غزلیات شماره 113 چشمه ی نور ( 1 ) هر چند که در کوی تو مسکین و فقیریم رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم خاریم و طربناک تر از باد بهاریم خاکیم و دلاویزتر از بوی عبیریم از ساغر خونین شفق باده ننوشیم وز سفره ی رنگین فلک لقمه نگیریم بر خاطر … ادامه

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم

رهی معیری – غزلیات شماره 112 پرده نیلی رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم چون آهوی رمیده ز وحشت سرای شهر رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست این شوخ دیده را به مسیحا گذاشتیم بالای هفت پرده ی نیلی … ادامه

چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم 

رهی معیری – غزلیات شماره 111 آه آتشناک چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم با گریه ساختیم و به پای توسوختیم اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم عمری که سوختیم برای تو سوختیم پروانه سوخت یک شب و آسود جان او ما عمرها ز داغ جفای تو سوختیم دیشب که یار، انجمن … ادامه

مستیم و ساز بی خبری ساز کرده ایم

رهی معیری – غزلیات شماره 110 خانه برانداز مستیم و ساز بی خبری ساز کرده ایم غم را به حیله از سر خود باز کرده ایم ای گلبن مراد، مکن سرکشی، مکن ! کز آشیان به بوی تو پرواز کرده ایم پر کنده ایم خانه ی هستی، به موج اشک ما کار سیل خانه بر … ادامه

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم

رهی معیری – غزلیات شماره 109 مهتاب ما نقد عافیت به می ناب داده ایم خار و خس وجود به سیلاب داده ایم رخسار یار، گونه ی آتش از آن گرفت کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم در … ادامه

ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم

رهی معیری – غزلیات شماره 108 کوی می فروش ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم دل به مهر باده نوشان بسته ایم جان به کوی می فروشان داده ایم در به روی خود فروشان بسته ایم بحر طوفان زا دل پر جوش ماست دیده از دریای جوشان بسته ایم اشک غم در دل فرو … ادامه

شب یار من تب است و غم سینه سوز هم

رهی معیری – غزلیات شماره 107 مردم فریب شب یار من تب است و غم سینه سوز هم تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم ای اشک همتی که به کشت وجود من آتش فکند آه و دل سینه سوز هم گفتم که با تو شمع طرب تابناک نیست گفتا که سیمگون … ادامه

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم

رهی معیری – غزلیات شماره 106 تشنه ی درد نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم وگر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم نمی‌خواهم که با سردی، چو گل خندم ز بی دردی دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه … ادامه

آنکه سودا زده ی چشم تو بوده است منم

رهی معیری – غزلیات شماره 105 سودا زده آنکه سودا زده ی چشم تو بوده است منم وآنکه از هر مژه صد چشمه گشوده است منم آن ز ره مانده ی سرگشته که ناسازی بخت ره به سر منزل وصلش ننموده است منم آنکه پیش لب شیرین تو ای چشمه ی نوش آفرین گفته و دشنام … ادامه

گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم

رهی معیری – غزلیات شماره 104 حلقه موج گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم هر زمان بی روی ماهی همدم آهی شوم هر نفس با یاد یاری ناله ی زاری کنم حلقه‌های موج بینم نقش گیسویی کشم خنده‌های صبح بینم یاد رخساری … ادامه

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم ؟

رهی معیری – غزلیات شماره 103 غزق تمنای توام در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم ؟ گر شکوه ای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم در پرده سوزم همچو گل، در سینه جوشم همچو مل من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم اول کنم اندیشه ای، تا برگزینم پیشه … ادامه

زبون خلق ز خلق نکوی خویشتنم

رهی معیری – غزلیات شماره 102 گوهر تابناک زبون خلق ز خلق نکوی خویشتنم چو غنچه تنگدل از رنگ و بوی خویشتنم به عیب من چه گشاید زبان طعنه حسود که با هزار زبان عیبجوی خویشتنم مرا به ساغر زرین مهر، حاجت نیست که تازه روی چو گل از سبوی خویشتنم نه حسرت لب ساقی … ادامه