بایگانی‌های غزلیات رهی - صفحه 11 از 13 - ادبستان شعر پارسی

ای وطن، خصم تو را سنگ به جام افتادست

رهی معیری – غزلیات شماره 29 نگهبان وطن ( 1 ) ای وطن، خصم تو را سنگ به جام افتادست طشت رسوایی این بوم ز بام افتادست آتش کینه برافروز که در خانه ی ما هر دغل پیشه در اندیشه ی خام افتادست روز خون ریختن از خائن ملک است امروز از چه شمشیر تو … ادامه

مرو که با دو لبت گفتگوی من باقی است

رهی معیری – غزلیات شماره 28 آشوب انجمن مرو که با دو لبت گفتگوی من باقی است هزار شکوه سرودم، ولی سخن باقی است چو برق می روی از آشیان ما به کجا؟ هنوز مشت خسی بهر سوختن باقی است به عیش کوش و ز غم های تازه باک مدار گرت پیاله ای از باده … ادامه

خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است

رهی معیری – غزلیات شماره 27 شب زنده دار ( 1 ) خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است خار خشک از منت ابر بهار آسوده است گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار خاطرت از گریه ی بی اختیار آسوده است هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند گر نخیزد باد غوغاگر، … ادامه

در چمن چون شاخ گل نازک تنی افتاده است

رهی معیری – غزلیات شماره 26 هوسناک در چمن چون شاخ گل نازک تنی افتاده است سایه ی نیلوفری بر سوسنی افتاده است چون مه روشن که تابد از حریر ابرها ساق سیمینی برون از دامنی افتاده است یک جهان دل بین که از گیسوی او آویخته یک چمن گل بین که در پیراهنی افتاده … ادامه

در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است؟

رهی معیری – غزلیات شماره 25 جلوه ساقی در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است؟ مهر در آیینه یا آتش در آب افتاده است؟ باده ی روشن دمی از دست ساقی دور نیست ماه امشب همنشین با آفتاب افتاده است خفته از مستی به دامان ترم آن لاله‌روی برق از گرمی در … ادامه

این سوز سینه شمع شبستان نداشته است

رهی معیری – غزلیات شماره 24 طوفان حادثات این سوز سینه شمع شبستان نداشته است وین موج گریه، سیل خروشان نداشته است آگه ز روزگار پریشان ما نبود هر دل که روزگار پریشان نداشته است از نوشخند گرم تو آفاق تازه گشت صبح بهار، این لب خندان نداشته است ما را دلی بود که ز … ادامه

رخم چو لاله ز خوناب دیده رنگین است

رهی معیری – غزلیات شماره 23 جلوه ی نخستین رخم چو لاله ز خوناب دیده رنگین است نشان قافله سالار عاشقان این است مبین به چشم حقارت به خون دیده ی ما که آبروی صراحی به اشک خونین است ز آشنایی ما عمرها گذشت و هنوز به دیده ی منت آن جلوه ی نخستین است … ادامه

ستاره شعله ای از جان دردمند من است

رهی معیری – غزلیات شماره 22 آتش جاوید  ستاره شعله ای از جان دردمند من است سپهر، آیتی از همت بلند من است به چشم اهل نظر صبح روشنم ز آن روی که تازه رویی عالم، ز نوشخند من است چگونه راز دلم همچو نی نهان ماند ؟ که داغ عشق تو پیدا ز بند … ادامه

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است

رهی معیری – غزلیات شماره 21 غنچه پژمرده عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است هر که از سر بگذرد، از فکر بالین فارغ است چرخ غارت پیشه را با بینوایان کار نیست غنچه ی پژمرده از تاراج گلچین فارغ است شور عشق تازه‌ای دارد مگر دل؟ کاین چنین خاطرم امروز از غم … ادامه

ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است

رهی معیری – غزلیات شماره 20 ناآشنا ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است ماییم جای دیگر و او جای دیگر است چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست جز چشم دل که محو تماشای دیگر است این نُه صدف ز گوهر آزادگی تهی است و آن گوهر یگانه به دریای دیگر است … ادامه

چون شفق گر چه مرا باده ز خون جگر است

رهی معیری – غزلیات شماره 19 خاک شیراز چون شفق گر چه مرا باده ز خون جگر است دل آزاده ام از صبح طربناک تر است عاشقی مایه ی شادی بود و گنج مراد دل خالی ز محبت صدف بی گوهر است جلوه ی برق شتابنده بود، جلوه ی عمر مگذر از باده ی مستانه … ادامه

یافتم روشندلی از گریه های نیمشب

رهی معیری – غزلیات شماره 18 ماجرای نیمشب یافتم روشندلی از گریه های نیمشب خاطری چون صبح دارم از صفای نیمشب‌ شاهد معنی که دل سرگشته از سودای اوست جلوه بر من کرد در خلوت سرای نیمشب در دل شب، دامن دولت به دست آمد مرا گنج گوهر یافتم از گریه های نیمشب دیگرم الفت … ادامه