بایگانی‌های غزلیات رهی - صفحه 10 از 13 - ادبستان شعر پارسی

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

رهی معیری – غزلیات شماره 41 گریه ی بی اختیار تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست غم تو هست، ولی غمگسار باید و نیست اسیر گریه ی بی‌اختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست چو شام غم، دلم اندوهگین نباید و هست چو صبحدم، نفسم بی‌غبار باید و … ادامه

کنج غم هست اگر بزم طرب جایم نیست

رهی معیری – غزلیات شماره 40 دامن دریا کنج غم هست اگر بزم طرب جایم نیست هست خون دل اگر باده به مینایم نیست به سراپای تو ای سرو سهی قامت من کز تو فارغ سر مویی به سراپایم نیست تو تماشاگه خلقی و من از باده ی شوق مستم آن گونه که یارای تماشایم … ادامه

بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست

رهی معیری – غزلیات شماره 39 آزاده بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست سر‌و چمنم، شکوه‌ای از خار و خسم نیست از کوی تو بی ناله و فرياد گذشتم چون قافله ی عمر نوای جرسم نیست افسرده ترم از نفس باد خزانی کآن نوگل خندان نفسی هم نفسم نیست صیاد ز پیش آید و … ادامه

ما را هوای خنده چو گلهای باغ نیست

رهی معیری – غزلیات شماره 38 لاله ی داغدار ما را هوای خنده چو گلهای باغ نیست ما لاله ایم و بهره ی ما غیر داغ نیست گر خاطرم به گل نکشد عیب من مکن افسرده حال را سر گل گشت و باغ نیست داری فراغتی اگر ای تازه گل ز ما ما را به … ادامه

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست

رهی معیری – غزلیات شماره 37 بار گران زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار زین گلستان بهره ی بلبل، فغانی بیش نیست می کند هر قطره ی اشکی، ز داغی داستان گر چو شمعم شکوه ی دل را … ادامه

او را به رنگ و بوی، نگویم نظیر نیست

رهی معیری – غزلیات شماره 36 صفای شبنم او را به رنگ و بوی، نگویم نظیر نیست گلبن نظیر اوست، ولی دلپذیر نیست ما را نسیم کوی تو از خاک برگرفت خاشاک را به غیر صبا دستگیر نیست گلبانگ نی اگر چه بود دلنشین، ولی آتش اثر، چو ناله ی مرغ اسیر نیست غافل مشو … ادامه

رفتند اهل صحبت و یاری پدید نیست

رهی معیری – غزلیات شماره 35 صدف های تهی رفتند اهل صحبت و یاری پدید نیست وز کاروان رفته، غباری پدید نیست از جام مانده نامی و از می حکایتی میخانه ای و باده گساری پدید نیست ما بلبلان سوخته دل، از نوای عشق بربسته ایم لب، که بهاری پدید نیست روشندلی نماند به ظلمت … ادامه

آتشین خوی مرا پاس دل من نیست نیست

رهی معیری – غزلیات شماره 34 عمر نرگس آتشین خوی مرا پاس دل من نیست نیست برق عالم سوز را پروای خرمن نیست نیست مشت خاشاکی کجا بندد ره سیلاب را پایداری پیش اشکم، کار دامن نیست نیست آن قدر بنشین که برخیزد غبار از خاطرم پای تا سر ناز من، هنگام رفتن نیست نیست … ادامه

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست

رهی معیری – غزلیات شماره 33 ساغر هستی ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست وآنچه در جام شفق بینی، به جز خوناب نیست زندگی خوشتر بود در پرده ی وهم و خیال صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیست شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع در میان آتش سوزنده، جای … ادامه

قدر ما گردون دون همت نمی داند که چیست

رهی معیری – غزلیات شماره 32 ارزش لعل قدر ما گردون دون همت نمی داند که چیست لعل را خاک سیه قیمت نمی داند که چیست آنکه در آغوش گرم دوست شب آرد به روز سوختن در آتش حسرت نمی داند که چیست هر نفس از جنبش زلفی پریشان بوده ا یم خاطر ما رسم … ادامه

قدر اشکم، چشم خون پالا نمی داند که چیست؟

رهی معیری – غزلیات شماره 31 درد مجنون قدر اشکم، چشم خون پالا نمی داند که چیست؟ قیمت دُر و گهر، دریا نمی داند که چیست؟ امشبم تا جان به تن باقی است شاد از وصل کن گر فرا آید اجل، فردا نمی داند که چیست؟ ای سرشک ناامیدی عقده ی دل باز کن جز … ادامه

هر شبم از اشک خونین گل به دامان باد و هست

رهی معیری – غزلیات شماره 30 نصیب از هستی ( 1 ) هر شبم از اشک خونین گل به دامان باد و هست هر نفس چون غنچه ام، سر در گریبان باد و هست موج این دریا نجوید ساحل آرام را طاقت و آسودگی از من گریزان باد و هست هرکه را در محفل هستی … ادامه