بایگانی‌های غزلیات رهی - صفحه 9 از 13 - ادبستان شعر پارسی

عجب عجب که تو را یاد دوستان آمد

رهی معیری – غزلیات شماره 53 دوستان ( 1 ) عجب عجب که تو را یاد دوستان آمد درآ درآ، که ز تو کار ما به جان آمد مبر مبر، خور و خوابم ز داغ هجران بیش مکن مکن، که غمت سود و دل، زیان آمد چه می کنی، به چه مشغولی و چه می … ادامه

بی روی تو راحت ز دل زار گریزد

رهی معیری – غزلیات شماره 52 سرگشته بی روی تو راحت ز دل زار گریزد چون خواب که از دیده ی بیمار گریزد در دام تو یک شب دلم از ناله نیاسود آسودگی از مرغ گرفتار گریزد از دشمن و از دوست گریزیم و عجب نیست سرگشته نسیم از گل و از خار گریزد شب … ادامه

از صحبت مردم دل ناشاد گریزد

رهی معیری – غزلیات شماره 51 فریاد بی اثر از صحبت مردم دل ناشاد گریزد چون آهوی وحشی که ز صیاد گریزد پروا کند از باده کشان زاهد غافل چون کودک نادان که ز استاد گریزد دریاب که ایام گل و صبح جوانی چون برق کند جلوه و چون باد گریزد شادی کن اگر طالب … ادامه

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد ؟  

رهی معیری – غزلیات شماره 50 حصار عافیت نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد ؟ بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد ؟ به من که سوختم از داغ مهربانی خویش فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد ؟ سرای خانه به دوشی، حصار عافیت است صبا به طایر بی آشیان چه … ادامه

آید وصال و هجر غم انگیز بگذرد

رهی معیری – غزلیات شماره 49 پیک امید آید وصال و هجر غم انگیز بگذرد ساقی بیار باده که این نیز بگذرد ای دل به سردمهری دوران صبور باش کز پی رسد بهار چو پاییز بگذرد دل ها به سینه گم شود از دستبرد عشق هرجا بدان جمال دل آویز بگذرد بیند چو ابر گریه … ادامه

به سوی ما گذار مردم دنیا نمی‌افتد

رهی معیری – غزلیات شماره 48 یار دیرین ( 1 ) به سوی ما گذار مردم دنیا نمی‌افتد کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی‌افتد ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم نگاه من به چشم آن سهی بالا نمی افتد به پای گلبنی جان داده ام اما نمی دانم … ادامه

لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد

رهی معیری – غزلیات شماره 47 شعله ی سرکش لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد شعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند روی و موی مجلس آرای توام آمد به یاد بود لرزان شعله ی شمعی در آغوش نسیم لرزش زلف سمن سای توام آمد به … ادامه

ای تازه گل از عاشق ناشاد بکن یاد

رهی معیری – غزلیات شماره 46 مرغ اسیر ای تازه گل از عاشق ناشاد بکن یاد وز آن که ز یادش نروی یاد بکن یاد زان مرغ اسیری که به کنج قفس از ضعف بسته است لب از ناله و فریاد بکن یاد ای بسته ز غوغای رقیبان ره کویت از آن که دل اول … ادامه

چو من به عشق گلی، کس به دهر خوار مباد

رهی معیری – غزلیات شماره 45 بی نصیب چو من به عشق گلی، کس به دهر خوار مباد به تیره روزی من، کس به روزگار مباد ز انتظار گلی، همچو غنچه تنگ دلم که در بساط جهان، رسم انتظار مباد چها کشید دلم از خلاف وعده ی او که کس به وعده ی خوبان، امیدوار … ادامه

گر شود آن روی روشن جلوه گر هنگام صبح

رهی معیری – غزلیات شماره 44 لبخند صبحدم گر شود آن روی روشن جلوه گر هنگام صبح پیش رخسارت کسی بر لب نیارد نام صبح از بناگوش تو و زلف توام آمد بیاد چون دمید از پرده ی شب، روی سیمین فام صبح نیمشب با گریه ی مستانه حالی داشتم تلخ شد عیش من از … ادامه

شکسته جلوه ی گلبرگ از بر و دوشت

رهی معیری – غزلیات شماره 43 شراب بوسه شکسته جلوه ی گلبرگ از بر و دوشت دمیده پرتو مهتاب از بناگوشت مگر به دامن گل سر نهاده ای شب دوش؟ که آید از نفس غنچه بوی آغوشت میان آن همه ساغر که بوسه می افشاند بر آتشین لب جان پرور قدح نوشت شراب بوسه ی … ادامه

آن درد کدام است که درمان شدنی نیست؟

رهی معیری – غزلیات شماره 42 بدخواه وطن ( 1 ) آن درد کدام است که درمان شدنی نیست؟ وآن لطمه کدام است که جبران شدنی نیست؟ بیمار وطن، این همه از درد چه نالد؟ دردی به جهان نیست که درمان شدنی نیست آن را که بود درصدد تفرقه ی ما برگوی که این جمع … ادامه