بایگانی‌های غزلیات رهی - صفحه 8 از 13 - ادبستان شعر پارسی

عقده ی دل جز به اشک حسرتم وا کی شود؟

رهی معیری – غزلیات شماره 65 اشک حسرت عقده ی دل جز به اشک حسرتم وا کی شود؟ تا نگریم خون، دلم خالی چو مینا کی شود؟ با لب پیمانه هر شب نو کند پیمان عشق بوسه ای زان لعل نوشین روزی ما کی شود؟ ناصحم گوید: صبوری پیشه کن در عشق دوست کز صبوری … ادامه

غیر دلتنگی، مرا چون غنچه از دنیا چه سود؟

رهی معیری – غزلیات شماره 64 گلستان زندگی غیر دلتنگی، مرا چون غنچه از دنیا چه سود؟ خوش گلستانی است باغ زندگی، اما چه سود؟ لاله را از سرخ رویی، بهره غیر از داغ نیست طالع مسعود باید، طلعت زیبا چه سود؟ توبه کردم فصل گل از باده ی گلرنگ، لیک جز پشیمانی مرا زین … ادامه

نسیم عشق ز کوی هوس نمی‌آید

رهی معیری – غزلیات شماره 63 شکوه ناتمام نسیم عشق ز کوی هوس نمی‌آید چرا که بوی گل از خار و خس نمی‌آید ز نارسایی فریاد آتشین فریاد که سوخت سینه و فریادرس نمی‌آید به رهگذار طلب، آبروی خویش مریز که همچو اشک روان باز پس نمی‌آید ز آشنایی مردم رمیده‌ایم رهی که بوی مردمی … ادامه

زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنند

رهی معیری – غزلیات شماره 62 ساغر خورشید زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنند رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند شکوه ای نیست ز طوفان حوادث ما را دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند جرعه نوشان تو ای شاهد علوی چون صبح باده از ساغر خورشید جهانتاب زنند خاکساران تو … ادامه

عیب جو دلدادگان را سرزنش ها می کند

رهی معیری – غزلیات شماره 61 آغوش صحرا عیب جو دلدادگان را سرزنش ها می کند وای اگر با او کند دل، آنچه با ما می کند با غم جانسوز می سازد دل مسکین من مصلحت بین است و با دشمن مدارا می کند عکس او در اشک من نقشی خیال انگیز داشت ماه سیمین … ادامه

گفتی که سوز عشق تو با من چه می‌کند

رهی معیری – غزلیات شماره 60 خرمن و برق گفتی که سوز عشق تو با من چه می‌کند روشن بود که برق به خرمن چه می‌کند جایی که شد ز ناز تو آزرده دل رقیب بنگر تغافلت به دل من چه می‌کند ای کرده بستر از ورق گل دمی بپرس کان دردمند خفته به گلخن … ادامه

بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند

رهی معیری – غزلیات شماره 59 پیر هرات ( 1 ) بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی اشک لرزان کی تواند خویشتن داری کند؟ چاره ساز اهل دل باشد می اندیشه سوز کو قدح تا فارغم از رنج هوشیاری کند … ادامه

ساقی بده پیمانه ای زآن می که بی خویشم کند

رهی معیری – غزلیات شماره 58 سوزد مرا ، سازد مرا ساقی بده پیمانه ای زآن می که بی خویشم کند بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند زان می که در شب های غم، بارد فروغ صبحدم غافل کند از بیش و کم، فارغ ز تشویشم کند نور سحرگاهی دهد، فیضی … ادامه

نمرده اند شهیدان که ماه و خورشیدند

رهی معیری – غزلیات شماره 57 شهیدان وطن نمرده اند شهیدان که ماه و خورشیدند که کشتگان وطن، زندگان جاویدند خلاف شمع، که می گرید از هلاکت خویش به روز رزم، سپردند جان و خندیدند فراز چرخ نهادند پای، چون بهرام اگر چه دامن از این خاکدان فروچیدند به جان خصم فکندند لرزه همچون بید … ادامه

فارغ دلان، ز لذت غم دور بوده اند

رهی معیری – غزلیات شماره 56 لذت غم فارغ دلان، ز لذت غم دور بوده اند این گمرهان، ز وصل حرم دور بوده اند افسانه است در برشان، حال  یکدگر از بس که خلق از دل هم دور بوده اند آخر فرا رسند، به سر منزل نخست چندی گر از دیار عدم دور بوده اند … ادامه

دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند

رهی معیری – غزلیات شماره 55 سراب آرزو   دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند نه ز پای می نشیند، نه قرار می پذیرد دل آتشین من بین که به موج آب ماند ز شب سیه چه نالم که فروغ صبح رویت به سپیده ی سحرگاه و … ادامه

غنچه نوشکفته را ماند

رهی معیری – غزلیات شماره 54 جامه ی سرخ غنچه نوشکفته را ماند نرگس نیم خفته را ماند دامن افشان گذشت و بازنگشت عمر از دست رفته را ماند قد موزون او به جامه ی سرخ سرو آتش گرفته را ماند نیمه جان شد دل از تغافل یار صید از یاد رفته را ماند سوز … ادامه